ایران زیبا تمدنی روشن

وبلاگ ایران زیبا تمدنی روشن وبلاگی است مبتنی بر اصول اخلاقی و اجتماعی و تاریخ بشری

 از داستان زیبای و عبرت آمیز اساطیری ایران باستان می توان به داستان زندگی جمشید شاه و ضحاک ماردوش اشاره کرد.

در زمان پیشدادیان یکی از شاهان سرشناس ما جمشید بود او که خود فرزند طهمورث به معنای دیو بند بود به دلیل اتفاقات زمان خود شهره شده است و از او بیشتر از دیگران نام برده می شود او وقتی که طهمورث کار جهان را به نیکی رساند و همه جا را صلح و دوستی به پا کرد زمان آن  رسیده بود که او هم مانند دیگران از این دنیا خداحافظی کند، چون  که طهمورث ز دنیا رفت فرزندش جمشید بر تخت شاهی نشست و این شروع داستان های جدید گشت. از جمشید به عنوان اولین کسی از ایرانیان که آهن را نرم کرد، جامه به وجود آورد پیشه را تعریف کرد نام برده اند.

جمشید پنچاه سال از عمر خود را صرف نرم کردن فولاد و ساخت ادوات جنگی و کشاورزی کرد تا توانست آهن را نرم و ساخت ابزار الات جنگی و کشاورزی ر به مردم آموزش دهد. او سپس پنجاه سال از عمر را در راه ساخت جامه های گوناگون کرد او توانست برای جنگ، جشن،خانه هر کدام لباس خاص خود را طراحی کند و به مردم آموزش دهد و امر به دوخت آن لباس های کرد.

او شست و شو و  نظافت را آموخت. سپس جمشید پنجاه سال از عمر خود را در راه توسعه پیشه مردم سپری کرد تا مردم دارای کسب و کارمناسب گردند. بعد از گذشته سالهای رنج و مشقت او به تنبلی و خوش گذرانی رو آورد و به جای رسید که خود را مالک هستی یعنی خدا خواند روزی از روزها بزرگان کشوری و لشکری را جمع کرد گفت مگر من نبودم که آهن را نرم کردم و چه و چه... لذا من خالق هستی هستم آیا کسی معترض هست همگان که از او وحشت داشتند سر به زیر انداختند.

مرداس تازی

اما در کناری دیگر مردی دگر زندگی می کرد بنام مرداس تازی او که از سرزمین تازیان بود مردی با خرد و نیک بود و از خدا هراس و ترس داشت او که گله و رمه زیاد داشت به مردم امر کرده بود تا هر چه از آنها می خواهند بر گیرند، شیر را بدوشند و از پوست و پشم آنها استفاده کنند و بهایی هم نپردازند. در سوی دیگر او فرزندی داشت بی مهر و محبت بنام ضحاک که شاهنامه او را سبک سر و ناپاک نام می برد.این لقب را ایران از آن رو که او صاحب هزار اسب بود به وی داده بودند.

روزی بامداد شیطان به صورت مردی نیک خواه در آمده نزد او آمد و بعد از هم کلامی با او او را راغب کرد که  پدر را بکشتد و بر جای او بر تخت بنشیند ضحاک که ابتدا به امر راضی نمی شد آنقدر ابلیس همنیشین او شد تا او را فریفت. شامگاهان شاه بابا یعنی مرداس نیکو بدون چراغ و همراه به باغی می رفت و به راز و نیاز مشغول می شد و دوست نداشت در این امر مزاحم کسی شود لذا ابلیس فرصت را غنیمت شمرد و به ضحاک آموخت که در مسیر پدر چاهی حفر کرد و روی آن را با علف های بسیار پوشاند لذا وقتی مرداس از روی آن عبور می کرد درون چاه افتاد و از دنیا برفت.بعد از او ضحاک بر تخت شاهی نشست و به حکومت داری پرداخت تا اینکه روزی ابلیس در لباس آشپزی در آمد که غرق در زیبای بود وقتی ضحاک جوان زیبا را دید گفت تو کیستی گفت من آشپز هستم اگر اجازه دهی میل دارم برای شما غذای بپزم که تا به حال تناول ننموده اید.تا آن روز غذاهای رنگا رنگ متداول نبود او شروع کرد به پخت و پز های متفاوت و گوناگون آنقدر کار خود را زیبا انجام داد با پختن گوشت قرقاول و کبک و مرغان خوشت گوشت تا جایی که مهر و محبت شاه را به دست آورد روزی شاه برای جبران زحمت او گفت کاری هست که از دست من برای تو بر بی آید گفت اگر شاه بی ادبی من را به دل نگیرد دوست دارم شانه های شما را به رسم ادب ببوسم لذا شاه که غرق تکبر بود گفت بفرما به محض این که آن جوان زیبا شانه ها را بوسید جایی بوس او دو مار روئید و او ناپدید شد. او که درد زیادی را تحمل می کرد مرتب طبیب های بسیار را می طلبید اما کاری از پیش نمی برد و روز به روز درد او بیشتر می گشت. تا اینکه روزی از روزها دانایی را در شهر دیدند به ضحاک گفتند که او علاج درد را می داند ضحاک که می دانست او خود ابلیس است او را به محضر خواند او به شاه گفت هر چقدر این دو مار را ببری باز رشد خواهند کرد  و دوای آن این است هر روز دو جوان را بکشتی و مغز سر آن ها را به مارها بخورانی او از روز بعد همان کار را کرد هر روز دوجوان کشته می شدند و مغز سر آنها خوراک مارها می شد.

اما عاقبت جمشید:

بعد از مدتی ضحاک لشکری عظیم فراهم کرد و به جمشید که سالها بود از عبادت خود سر باز زده بود حمله بود او نیز شکست خورد و گریخت گویند بعد از سالها او را بروی دریا چین دیدند او را دست بسته نزد ضحاک آوردند و او هم جمشید شاه ایران را کشت.

مردم دیگر عادت کرده بودند هر شب دو جوان در شهر ربوده می شد سرش را می بریدند و غذاهای مارهای ضحاک می کردند، اما در همان زمان دو مرد آزاد اندیش بنام ارمایل و گرمایل تصمیم گرفتند تا به هر طریق شده بصورت آشپز به دربار شاه راه پیدا کنند تا هر روز بتوانند یکی از جوانان را آزاد و دیگری را بکشند و سرانجام موفق به این امر نیز شدند آنها هر روز یکی از جوانان را فراری می دادند و آن ها نیز به کوه و کمر می گریختند تا آنجا که در منطقه ای دویست از  این جوانان گرد آمدند.

خواب ضحاک:

شبی از شب ها شاه خوابی را دید که بسیار هراسان شد او که آن شب در حرمسرای خواهر جمشید بود داستان را شرح داد و او هم پیشنهاد داد تا دانایان و موبدان بی آیند و خواب را تعبیر کنند، بعد از اینکه موبدان از ترس شاه حقیقت را بازگو نمی کردند یکی از دانایان که دلی پر جرات داشت گفت بزودی کسی قیام می کند بنام فریدون و تاج و تخت تو را بر باد خواهد داد اما او هنوز زاده نشده است

داستان فریدون:

چون شرح فریدون را شنید هر جا در پی جستجو او سرباز و لشکری گسیل ساخت تا او را بی یابند در بند کشند و بکشند. روزی از روزها محل فریدون مشخص شد چون لشکر ره سپار آنجا شد مادر فریدون او را به دانای پیری که در کوه بود سپرد و از او خواهش کرد فریدون را سرپرستی کند لشگریان چون محل را خالی از فریدون دیدند آنجا را به آتش کشیدند و داستان را برای ضحاک نقل کردند. از این واقعه گذشت تا فریدون شانزده سال شد از کوه به زیر آمد نزد مادر رفت که نامش فرانک بود و گفت مادر از اینکه نزد هم سن و سالهای خود نسب و نام پدرم را نمی دانم خجل هستم لذا مادرش نام پدرش را فاش کرد و گفت پدرت آبتین از نسل طهمورث دیوبند بود که به وسیله سربازان ضحاک کشته و مغزش خوراک ماران شد فریدون که سر تا پا غم  غصه شده بود عهد که او را بکشد و انتقام پدر و مردم را بگیرد که مادرش پریشان شد و گفت نباید ضحاک را دست کم گرفت که اگر تو بر او فاش شوی سریع تو را  به قتل خواهد رسانید.

از سوی ضحاک در حالی که بزرگان را جمع کرده بود و در حال تنظیم توماری دال بر حسن نیت و نیک رفتاری او در کشور بود تا شاهدانی برای خود بوجود آورد در قبال فریدون مردی سال دارد با رنگ و موی سفید داد فریاد سر داد که ای شاه مگر من با توچه کردم که اینگونه ستم روا می داری شاه که متعجب شده بود گفت ای مرد مگر چه شده است آن مرد دانا که کاوه آهنگر نام داشت گفت شاه مرا جوانانی بود که از ظلم تو از دستم بیرون شدن و امروز فقط یک جوان برایم باقیست که او هم امروز در بند دژخیمان تو شد آخر ظلم تا به کی شاه که فرصت را غنیمت شمرد دستور بر آزادی فرزند کاوه داد و از او خواست گواهی بر نیکی او باشد اما او چنین نکرد مردم که از عمل کاوه مطلع شده بودند در وردی کاخ حضور یافتند و کشور آمده شورشی شدید بر علیه آن ظالم گشت.

فریدون که شرح کاوه را شنید شرایط را مناسب دانست نزد مادرش فرانک بانو آمد و اذن جنگ و قیام خواست لذا کم کم لشکری از برای او مهیا گشت.

فریدون دستور داد تا آهنگران گرزی گران برای او با سر گاومیش برایش ساختند و این گاو میش گاوی بود که فریدون سه سال از او شیر می خورد سپس چون گرز را پسندید به همراه دو برادرش که از او بزرگتر بودند و کاوه را که سرلشکر سپاه خود کرد بود آمده مبارز با ظلم شد کاوه نیز نمدی که به کمر هنگام کار می بست بر نیزه کرد و این درفش کاویانی ایرانیان شد، سپاه رفت و رفت تا به کنار اروند محلی که یزدان پرستان زیست می کردند کمی آسود شب که شد سروشی او را خبر داد که چگون طلسم ضحاک را بگشاید و بر او چیره گردد برادران او که سروش را نظاره کرده بودن تصمیم به قتل برادر گرفتند لذا شب هنگام که فریدون خفته بود سنگی از کوه رها کردند تا

او را به قتل برسانند اما موفق نشدند و صدای سنگ به خواست یزدان پاک فریدون را نجات داد فریدون فردا از اروند گذشت و از حادثه شب گذشته با برادران کلامی صحبت نکرد رفت و رفت تا کاخ آن ظالم را محاصر کرد و بعد از نزای جنگی کاخ را به تصرف درآورد زنان حرمسرا را آزاد و دستور داد تا خود را بشویند و از پلیدی دور شوند و خواهران جمشید را نیز آزاد ساخت بزرگی از دربار ضحاک به او خبر داد آن زمان که در پی نجات از آن مارهای خون خوار بود که چرا نشستی که فریدون بر تخت نشسته و با زنان حرمسرای تو خوش و بش می کند ضحاک با سپاهی بزرگ از بی راه سریع خود را به بغداد امروز که محل حکومت بود رساند فریدون نیز سپاه خود را به بیراه فرستاد تا ضحاک فریب خورد و سریع وارد شهر شود وقتی سپاه ضحاک وارد شهر شد مردم از بام و زمین بر سر او لشکرش خشت و نفرین روانه می کردند و از سوی سپاه فریدون بر آنها بعد از جنگی غالب شد فریدون خاست که شاه ظالم را بکشد سروشی او را خبر داد که یزدان می فرماید او را به بیابان برده و در شکاف دو کوه آنجا در بند کشید تا خود او را کیفر کند فردای آن روز فریدون همان کرد و ضحاک را در کوه به بند کشید تا زمان از او کیفر کرد.

بله ایران تا بوده و خواهد بود خالی از فریدون ها وکاوه ها نبوده است چه زمان های که آرش ها جان خود را در تیری گذاشته و از این مرزو بوم دفاع کرده اند چه رستم ها که با دیوان جنگیدن تا آیین یزدان پرستی و وطن پرستی باقی بماند. ایران تمدنی روشن است.

یاعلی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()

سیاوش شاهزاده مظلوم  ایرانی

سیاوش و سودابه دگر داستانی از یوسف و زلیخا

روزی از روزها سرداران ایران زمین تصمیم گرفتند چند روزی را در نخجیرگاه به خوشی بگذرانند. بعد از طی مسیر در دشتی در نزدیکی توران مشغول به شکار شدند که ناگاه چشم یکی از پهلوانان ایران بنام طوس به دختری زیبا رخ افتاد لذا سراسیمه طوس به همراه دو پهلوان نامی دیگر چون گیو و گودرز به سوی او رفتند، چون شرح او خواستند خود را دختر گرسیوز و از نژاد فریدون معرفی کرد و گفت که دیشب پدرش در حال مستی سعی داشته که او را به قتل برساند که گریخته است تا وقتی حال او مساعد شد برگردد، آن سه تن دل به دختر دادند لذا بر سر اینکه کدام همسر او شوند مناقشه ای در گرفت تا آن که تصمیم گرفتند هر سه تن به همراه دختر نزد کاوش شاه ایران ببرند تا او تصمیم بگیرد. چون شاه نگاهش به دختر افتاد و داستان خوب جویا شد گفت این زیبارو فقط لایق حرمسرای ما می باشد و بس. پس از تشریفات هر چه تمام تر و در بهت کامل پهلوانان که توان اعتراض نداشتند دختر سردار تورانی وارد حرمسرا شد.

شاه که او را عزیز و گرامی می داشت بیشترین نظر را بر او داشت تا اینکه به لطف یزادان پاک اهورامزدا شاه از او صاحب فرزندی شد که نامش  را سیاوش نهادند. معبران دربار فال شاهزاده را بد دانستند اما از سوی شاه به این کودک عجیب وابسته بود و خاطرش را می خواست، روزگار بر همین قسم می گذشت تا روزی رستم دستان از مقرر حکومتی خود زابلستان برای ارائه گزارشات خارج و به دربار شاه شرف یاب شد. روزی رستم چشمش به سیاوش کودک زیبا روی شاه افتاد و مانند همه دلداده او شد لذا از شاه خواست تربیت شاهزاده را به او بسپارد. شاه که از فال بد پسر و علاقه اش به او با خبر بود خواسته رستم را اجابت کرد از این رو تقدیر بر آن شد که سیاوش نزد کسی چون رستم دستان تعلیم ببیند، سیاوش در نزد این سردار بزرگوار همه گونه تعلیمات چون قانون حکومت داری، رزم و آداب و رسوم شاهی و اخلاق نیک و هر آن چه شایسته یک سردار ایرانی بود آموزش داد و کم کم به یک شاهزاده واقعی تبدیل شد. بعد از گذشت ایام او که دل تنگ پدر شده از رستم خواست تا او را رخصتی دهد تا به پاینتخت رود و با پدر و قوم خویش خود سلامی تازه کند رستم نه تنها خواسته او را بر زمین نگذاشت بلکه خود با لشگری او را همراهی کرد.

اما بشنو از ورد شاهزاده به دربار شاه:

بعد از گذشت سالها دوری از پدر سیاوش با بدرقه سپاه وراد دربار شد رفتار سیاوش باعث حیرت همگان شد او که به درستی به یک شاهزاده تبدیل شده بود با احترام هرچه تمام تر به دست بوسی پدر شرف یاب شد، اما این اول داستان غم انگیز این شاهزاده خوش قلب ایرانی است.

کاوس همسری داشت بنام سودابه که در زیبای چیزی کم نداشت اما باطنی شیطانی داشت که فقط خدا از او با خبر بودچون چشم ایشان به سیاوش افتاد یک دل نه هزار دل شیفته او شد.

آری سیاوش که معبران فال او را بد می خواندند امروز به جوانی برومند تبدیل شده بود که هر کسی علاقمند به هم کلام شدن با او بود بخصوص سودابه،


لذا در اولین فرصت سودابه با کاوس صحبت کرد تا به او اجازه دهد سیاوش را به حرمسرا دعوت کند تا دیداری با خویشان زنده کند و با اجازه شاه در فراق مادر برای او مادری کند لذا صبح روز بعد کاوس فرزند را به دربار خواند و از او خواست به حرمسرا و به دیدار خویشان برود شاهزاده که سرشار از روح ادب و کمال بود اطاعت کرد و بعد با تشریفات شاهی وارد حرمسرا شد همه زنان چشم به او دوخته بودند و سر روی او را به نظاره نشسته بودند اما در بالای مجلس به تختی زیبا سودابه جلوس کرده بود او که فرصت را طلائی دانست از تخت پایین آمد و سرروی او را بوسه باران کرد سیاوش که از خجالت سرخ شده بود با خواهران خود به خوش و بش پرداخت چند روزی از این ملاقات می گذشت که سودابه در این فکر رفت تا بار دیگر او را به حرمسرا وارد کند لذا در خلوت  از شاه خواست  تا بار دیگر سیاوش را روانه کند تا او همسری لایق برای او برگزیند، فردای آن روز شاه باز سیاوش را فرا خواند و از او خواست به حرمسرا رود و گفت اکنون سودابه برای تو چون مادری مهربان می باشد اکنون به نزد او برو که برای تو برنامه های خوبی تدارک دیده است سیاوش که از خدعه و نیرنگ او با خبر بود با حالتی معذب پا به حرمسرا گذاشت با اشاره سودابه همه دختران که گرد او را گرفته بودند بر صندلی های  خود نشستند  و سیاوش را درنزد خود بر تختی زرین جا داد و گفت خوب بنگر و هر کدام که می پسندی انتخاب کن تا به عقد تو درآورم شاهزاده ایرانی که عرق شرم بر صورتش سرازیر شده بود قدری تامل کرد ناگاه سودابه رخ خود گستراند و گفت حق داری که نتوانی انتخاب کنی چون مرا دیده ای حال اگر عهد کنی که بعد از فوت شاه با من مهربان باشی در این لحظه دختری را به عقد تو در می آورم تا شاه فوت کند و سپس سر روی او را باز بسیار بوسه باران کرد سیاوش که غمگین شده بود حرمسرا را سریع ترک کرد.

روزها از ملاقات سیاوش با سودابه می گذشت سودابه که تاب دوری از او را نداشت با بهانه ای دوباره سیاوش را به کاخ خود کشاند او جواهرات بسیارزیاد و ارزشمندی را که از سوی پدر برای او بصورت هدیه در نظر گرفته بودند به او نشان داد سودابه که خود را مزین به زیورآلات زنان کرده بود و از هر گونه مشک و عطری برای جلب توجه شاهزاده استفاده کرده بود با بوسه بروی او گفت سیاوش نگاهی به رخ زیبا می بی آندازد آیا تمام زیبای را در من نمی نگری من که از دوری تو در عذاب هستم ولی تو هر چه می کنم کوچکترین توجه ای به من نمی کنی اگر تو بر من توجه داشته باشی من دوباره به دوران جوانی بر می گردم و بعد از فوت کاوس می توانیم اوقات خوشی با هم داشته باشیم، سیاوش که عرض شرم از صورتش جاری شده بود گفت من هرگز فکر خیانت به پدرم را در سر ندارم و تو ای سودابه از خداوند بایستی شرمنده باشی که چنین پیشنهادی بر من می دهی.

سودابه که از بی مهری او غضبناک شده بود گفت اگر بر من دل نبندی کاری خواهم کرد که در تاریخ ضبط شود از بلای که من بر سر تو آوردم. شاهزاده بدون توجه به او در حال ترک کاخ بود سودابه دست برد و جامه درید سر بر داد و فریاد آورد و صدای او در کل کاخ طنین انداز شد، همگان جمع شدند سودابه با اشک ناله گفت من در حالی که فقط به شاهنشا می اندیشم سیاوش قصد داشت از من سوء استفاده کند من ممانعت کردم ولی او روی من را خراش داد و جامه من را درید شاه که بسیار ناراحت شده بود دستور داد سیاوش را دار بزنند اما لختی بعد پشیمان شد و گفت این چه عملی است لذا روی سودابه را بوئید و از او بوی عطر و مشک استشمام کرد و چون روی و جامه سیاوش را بوئید اثری از عطر ندید لذا پی به این تصمیم شوم سودابه برد اما او همچنان با گریه سعی در متقاعد کردن شاه به خیانت سیاوش داشت. شاه که از تصمیم خود مبنی بر ادامه سیاوش صرف نظر کرده بود سودابه را سرزنش بسیار کرد.

اما این باعث شد سودابه بیشتر به سیاوش برای انتقام فکر کند.


زن جادوگر و وارد شدن سیاوش بر آتش

سودابه که سخت فکر انتقام از سیاوش و بی آبرو شدن او نزد شاه فکرش را مشغول کرده بود با خدعه دیگر تدارک دید زنی بود در دربار سودابه اهل نیرنگ و جادو که به تازگی باردار شده بود سودابه با او مشورت کرد و به او قول داد اگر فرزندانش را سقط کند او نزد شاه تبره خواهد شد به اینگونه که فرزندان مرده را نزد شاه می برد و مرگ این دو را به اعمال سیاوش نسبت می دهد منوط به اینکه این راز بین خودشان بماند و سودابه گنجی از مال دنیا به او خواهد داشت، قرار بر این شد صبح روز بعد زن افسونگر با تدارک داروی فرزندان خود را مرده به دنیا آورد وقتی همه چیز عادی شد سودابه سر بر جیغ و فریاد گذاشت شاه سراسیمه وارد کاخ او شد و سودابه با آب و تاب هر چه تمامتر برای سیاوش مظلوم دسیسه چینی کرد شاه که کم کم متقاعد به خیانت ساوش شده بود از معبران خواست چاره کنند آنان یک هفته وقت خواستند بعد از اتمام وقت به شاه عرصه داشتند نه تنها سیاوش بی گناه است بلکه این فرزندان نه از شاه است و نه از سودابه بلکه از زنی است با این مشخصات آنان معتقد بودند اگر این فرزندان از شاه بودند می توانستند فال او را در آسمان یا اعماق زمین جستجو کنند حال آن که هیچ به دست نیاوردند دال بر اینکه اینان فرزندان شاه هستند، شاه که پاک گیج شده بود فردا موبدان را خواست آنان گفتند برای اینکه مشخص شود کدام گناهکار هستند بایستی به دین عمل کرد  و آنان را از آتش گذر داد روز بعد به دستور کاوس آتشی افروخته و حجیم مهیا کردند سیاوش که خندان بود زیرا از پاکدامنی خود مطمئن بود یزدان پاک را ستایش کرد و زمین ادب بوسه زد و بر دل آتش زد همگان که شیفته او بودند با غضب بر او می نگریستند که سیاوش بدون آنکه جامه اش دودی شود از آتش ایمنی جست فریاد شوق هم جا را فرا گرفت بر دستان پدر بوسه زد و شاه از شک خود معذرت خواست سه روز و سه شب به شادی پرداختند تا که شاه دستور داد همسرش را در میدان شهر به دار آویزان کنند او که سخت دلباخته سودابه بود و از سوی شاه هاماوران را در سر می گذراند دنبال فرصتی بود تا از تصمیم خود برگردد سیاوش نیز با خود تدبیر کرد که زمانی که پدر آرام و سرد شود گناه این را از من می بیند لذا از شاه خواست سودابه را به او ببخشد شاه که فرصت را غنیمت دید از اعدام او صرفنظر کرد سیاوش نیز تخت پدر بوسه زد و رفت.


اما این داستان هنوز ادامه دارد تا این زن مکار به خواست خود برسد.


 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()

میرزا حسن خان مشیرالدوله که پس  از لغو القاب و عناوین دوران قاجاریه از طرف رضا شاه نام خانوادگی پیرنیا را برای خود انتخاب کرد از نخست وزیران معروف دوران مشروطیت است که چهاربار به مقام نخست وزیری انتخاب شده وبا اینکه مجموع چهار دوره نخست وزیری او بیش از پانزده ماه نبوده در مقاطع حساسی زمام امور کشور را در دست داشته است.

میرزا حسن خان مشیرالدوله پسر میرزا نصرالله خان مشیرالدوله اولین نخست وزیر مشروطیت است.وی در سال 1291 هجری قمری در تبریز متولد شده و پس از انجام تحصیلات مقدماتی برای تحصیلات عالی به روسیه رفته و در مدرسه نظام و سپس مدرسه حقوق سن پترزبورگ تحصیل کرده است. میرزا حسن خان پس از خاتمه تحصیلات در روسیه و آموختن زبانهای روسی و فرانسه به عنوان ((آتاشه)) یا وابسته سفارت ایران در پایتخت روسیه استخدام شد و هنگامی که پدرش به وزارت خارجه منصوب گردید به ایران احضار و در سمت رییس دفتر پدرش در وزارت خارجه مشغول کارشد.انقلاب مشروطیت در همین زمان به نقطه اوج خود رسید و پس از ماجرای تحصن مشروطه طلبان در سفارت انگلیس، مظفرالدین شاه میرزا نصرالله خان مشیرالدوله را که در سمت وزارت خارجه با دیپلماتهای خارجی مقیم تهران به خصوص وزیر مختار انگلیس روابط نزدیکی برقرار کرده بود، به سمت رئیس الوزراء تعیین نمود تا با جلب رضایت انگلیسی به غائله خاتمه بدهد. مشیرالدوله با گرفتن فرمان مشروطیت از مظفرالدین شاه موجبات بازگشت علمای مهاجر به تهران و خروج متحصنین از سفارت انگلیس را فراهم ساخت و پسرش میرزا حسن خان که تازه از مظفرالدین شاه لقب مشیرالملک گرفته بود در تدوین نظامنامه انتخابات و قانون اساسی که بخش عمده آن ترجمه و اقتباس از قانون اساسی بلژیک بود نقش مهمی ایفا نمود.


بعد از اعلام مشروطیت میرزا حسن خان مشیرالمک که بعد از مرگ پدر درسال 1286 شمسی وارث لقب مشیرالدوله شد به ترتیب در کابینه های مختلف سمت وزارت عدلیه و امور خارجه و معارف و تجارت و علوم و اوقاف را داشت و در بعضی از این مقامات مانند وزارت عدلیه و وزارت خارجه در چند کابینه مختلف انجام وظیفه نمود تا اینکه سرانجام در اسفند ماه سال 1293 شمسی برای اولین بار با رای تمایل مجلس به سمت رئیس الوزراء انتخاب گردید. مهمترین کار مشیرالدوله در اولین دوره نخست وزیری مذاکره با دولتین روس و انگلیس برای تخلیه ایران از قوای اشغالی آنها و لغو اختیارات فوق العاده مسیو مرنار بلژیکی رئیس کل گمرک ایران بود. انگلیسی ها به واسطه سر سختی مشیرالدوله در تخلیه ایران از قوای انگلیس نسبت به او نظر مساعدی نداشتند و در مجلس هم، با اینکه به اتفاق آراء به نخست وزیری مشیرالدوله اظهار تمایل کرده بود،از آغاز دومین ماه زمامداری تحریکاتی علیه او آغز گردید که به استغفای مشیرالدوله از ریاست دولت  انجامید. مدت زمامداری مشیرالدوله در اولین دوره نخست وزیری او پنجاه روز بود.

میرزا حسن خان مشیرالدوله برای دومین بار پس از بازگشت احمدشاه از سفر اروپا در بهار سال 1299 شمسی، به دنبال جنجال بر سر قرارداد 1919 ایران و انگلیس و استعفای وثوق الدوله، به نخست وزیری منصوب شد. در کابینه جدید مشیرالدوله برای نخستین بار چهار نفر به مقام وزارت منصوب شدند، که از آن جمله دکتر محمد مصدق (مصدق السطنه) وزیر جدید عدلیه بود. هنگامی که مشیرالدوله برای دومین بار به نخست وزیری منصوب شد انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی در جریان بود و اولین تدبیر او برای اینکه دولت را از قید  تعهدات ناشی از قرارداد1919 رها سازد موکول ساختن اجرای این قرارداد به نظر مجلس آینده بود. مشیرالدوله در این دوره از زمامداری خود با مشکلات بزرگ دیگری هم مواجه بود که از جمله مهمترین آنها می توان به قیام میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان و قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز اشاره نمود. مشیرالدوله در هر دو مورد برای حل مشکل از طریق مسالمت آمیز سعی فراوان نمود، ولی نتیجه ای نگرفت. با اعزام مخبرالسلطنه به تبریز غائله خیابانی سرکوب و خود او کشته شد، ولی قوای اعزامی به رشت از عهده جنگلیها برنیامد و این مشکل تا پایان دوره دوم زمامداری مشیرالدوله برجای ماند.از سوی دیگر انگلیسی ها که از تعلیق قرارداد 1919 ناراضی بودند بنای کارشکنی و مخالفت با مشیرالدوله را گذاشتند و مشیرالدوله ناچار روز سوم آبان 1299 از کار کناره گرفت.

مشیرالدوله برای سومین بار، یازده ماه پس از کودتای 1299 با رای تمایل اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان مجلس، به نخست وزیری منصوب شد. در کابینه جدید مشیرالدوله که روز سوم بهمن 1300 شمسی به مجلس معرفی شد، سردار سپه (رضاخان)  وزیر جنگ، سردار معظم خراسانی (تیمورتاش) وزیر عدلیه، حکیم الملک وزیر خارجه و مدیر الملک وزیر مالیه بودند. احمدشاه بعد از رای اعتماد مجلس به دولت مشیرالدوله عازم اروپا شد و میدان برای ترکتازی سردار سپه مهیا گردید. مداخلات سردار سپه در کار دولت منجر به استعفای مشیرالدوله از مقام نخست وزیری گردید، ولی احمدشاه در پاسخ استعفای تلگرافی مشیرالدوله مصرانه از او خواست از استعفا منصرف شده به کار خود ادامه دهد. مشیرالدوله پس از دریافت تلگراف شاه از استعفای منصرف شد ولی در مقابل تحریکات سردار سپه دوام نیاورد و بعد از چهار ماه و نیم زمامداری از کار کناره گیری کرد.


مشیرالدوله برای چهارمین و آخرین بار روز 26 خرداد سال 1302 با رای تمایل مجلس و فرمان احمدشاه به نخست وزیری رسید و بار دیگر به ناچار رضاخان سردار سپه را به وزارت جنگ خود برگزید. در چهارمین حکومت مشیرالدوله، مصدق السلطنه وزیر خارجه، ذکاءالمک فروغی وزیر مالیه و حکیم المک وزیر عدلیه بودند. مهمترین وظیفه چهارمین دولت مشیرالدوله انجام انتخابات مجلس پنجم بود، زیرا با اوضای که پیش آمده بود چنین به نظر می رسید که مجلس پنجم سرنوشت ساز خواهد بود. رضاخان هم که متوجه اهمیت موضوع بود و نقشه های در سر داشت،به وسیله نظامیان تحت فرمان خود در کار انتخابات مداخله می کرد. در این میان احمدشاه هم برای بار سوم به فکر مسافرت به اروپا افتاد و تلاش مشیرالدوله برای انصراف شاه از مسافرت در این موقعیت حساس به جایی نرسید. مشیرالدوله که خود را حریف سردارسپه نمی دید تصمیم گرفت به نفع قوام السلطنه از کار کناره گیری کند و احمد شاه را هم به صدور فرمان نخست وزیری قوام السلطنه راضی کرده بود، که سردار سپه متوجه قضیه شد و قوام السلطنه را به بهانه اینکه مشغول توطئه ای علیه او بوده و قصد ترور او را دارد توقیف کرد. مشیرالدوله برای آزادی قوام السطنه به احمد شاه متوسل شد، ولی تنها کاری که احمد شاه توانست برای قوام السلطنه انجام دهد جلب رضایت رضاخان برای تبعید او به اروپا بود.

مشیرالدوله که احساس می کرد دیگر کاری از او ساخته نیست و بعد از رفتن شاه از ایران رضاخان کارها را قبضه خواهد کرد، در اواخر مهرماه 1302 استعفای خود را تقدیم احمد شاه نمود. احمدشاه با اکراه استعفای او را پذیرفت و چون دیگر کسی در آن شرایط آماده قبول مسئولیت نبود روز سوم آبان 1302 فرمان نخست وزیری سردار سپه را صادر نموده و عازم اروپا شد.


مشیرالدوله در ادوار پنجم و ششم و هفتم از تهران به وکالت مجلس انتخاب شد، ولی در دوره هفتم از قبول وکالت خودداری نمود و به تحقیق و ترجمه پرداخت و کتاب ایران باستان را در همین دوران به رشته تحریر در آورد. مشیرالدوله در سال 1314 در گذشت.

یاعلی


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()

سلام

ادب مرد به ز دولت اوست.

چرا ادب را برگزیدیم،این دور گرانبها را ادب شاخصه ای شناخت ایرانیان از عهد باستان بوده اما متاسفانه امروز کم فروغ تر شده است.

از قدیمترین سرمایه ها و میراث حیات آدمی می توان به همین موضوع اشاره کرد.

بزرگان ما در حوزه های مختلف کشوری و دینی همیشه اشاره به مقوله ادب داشته اند؛چرا که به گفته حضرت مولا علی زیورهای همیشه زنده بشریت همین ادب است،

به راستی ادب چیست: آیا یک خصلت درونی،رفتاری اجتماعی یا حالتی روحی خاص است.آیا ادب آموختنی است یا که در ذات انسان ها نهفته است و بصورت ارثی منتقل می شود از نسلی به نسل دیگر.

به چه رفتارهای ادب گفته می شود.آن چه مشخص است نمی توان برای ادب یک معنای واحد و مشخصی پیدا نمود یا به هر طریقی وصف نمود، بلکه ادب با بروز یک سری رفتارهای تحقق می یابد، گاه بروز یک سری ناهنجاری ها کمک شایانی به شناخت مقوله ادب می نماید. کلام را این گونه دنبال می کنیم، در جامعه ما یا حتی جامعه بشری به افرای که زیبا سخن می گویند، زیبا معاشرت می نمایند، با ادب اطلاق می گردد که در یک دایره کوچکتر از جمله رفتارهای که موجب شکل گرفتن لقب با ادب برای شخصی می شود می توان به زیبا راه رفتن، احترام به بزرگتر، زیبا غذا خوردن، زیبا لباس پوشیدن و خیلی دیگر از خصایل شخصی اشاره نمود.

از منظر دیگر می توان اینگونه اشاره کرد، شکل بستن تضادهای رفتارهای ناهنجار اجتماعی،سخن را با این گفته بسط می دهم که به لقمان حکیم گفتند ادب از چه کس آموختی گفت از بی ادبان، گفتند به چه روی گفت هر آن فعلی که آنان انجام دادند من خلاف آن را انجام دادم. آری اگر شخی رفتاری نمود که مورد پسند عام نیامد بر فرض مثال نازیبا صحبت کرد فحاشی نمود. بایستی دانست  که تکرار و آموزش چنین خصایلی باعث برون رفت از دایره ادب می شود، لذا انسان با ادب می کوشد خلاف آن را انجام دهد.

ادب نشان از حسب و نسب

انسانی که داری حسب و نسب عالی است اگر طوری رفتا نماید که مورد پسند جامعه نگردد و در کل به او لقب بی ادب را بدهند حسب و نسب خود را هم نابود کرده است.اما چه بسیار انسان های که با اخلاق و  رفتار های زیبا  باعث سرپوش گذاشتن بر سابقه های زشت حسب و نسب خود شده اند. بایستی دانست که همانطور که علم به حلم آراسته می گردد، قدرت و شجاعت به بخشش و عفو، توانگری و بی نیازی به انفاق، حسب و نسب نیز با ادب ارج پیدا می نماید.

چگونه می توان ادب را کسب کرد؟

آری به نظر بنده حقیر نیز ادب آموختنی است نه انتسابی که از پدری یا مادری  به فرزند خویش منتقل بشود.خانواده ها بایستی بکوشند از همان اوان کودکی فرزندان خود را با رفتارهای شایسته پرورش بدهند. مثالی می زنم شاخه گلی اگر روز اول در خاک نشانده شد مدام از او مراقبت شد خوب به شکل زیبای رشد و نمو می نماید،ولی چنانچه گل کاشته شد و به حال خود رها شد اگر چه در گلستان باشد اما مشخص نیست که چگونه رشد و نمو خواهد نمود. اما صحبت اینجاست اگر کسی حد و مرز خود را روی هم رفته بشناسد از او  انسانی با ارزشهای بالای اخلاقی بوجود می آورد، و این نیاز به یک همت بالای دارد و کار خانواده ها را بسیار مشکل می سازد زیرا که این والدین و اساتید آموزش یک کودک هستند که به او حد و مرزها را از همان ابتدا راه می شناسند.

امام صادق علیه السلام آفات بی ادبی را در همنشینی با رفیق بد،مراقبت ننمودند از گفتار، و داخل هر مکانی شدن را می داند.

ایرانیان و ادب

خوب خیلی از شاخصه های ادب را نام بردیم، از قبیل زیبا سخن گفتن، وفای به عهد، برخورد با بزرگتر و بسیاری دیگر. خوب لازم است چند صفحه ای تاریخ کشور عزیز خود را ورق بزنیم نشان های ادب را جای  جای آن می توان یافت، رستم دستتان به خاطر وعده و عهدی که با افراسیاب بست وحاضر به تمرد از دستور شاه شد تبعید می شود، آری جهان ایرانی را با وفای به عهدش می شناخت اعراب وقتی این کشور را فتح کردند از شکوه و عظمت این سرزمین ماندند بله بایستی در آثار تاریخی که تمدن را می سازد روح فرهنگ دمیده شده باشد تا گیرا شود. کوروش کبیر اولین حقوق بشر بشریت شناخته شد چرا که با این همه وسعت مملکت خویش هیچ گاه مردم خود را از لحاظ انتخاب زبان و دین محدود نکرد و از اسناد آن می توان به برخورد او با مردم بعد از فتح بابل اشاره کرد. ایرانی باستان احترام بخصوصی برای پیران و بزرگتر قائل بود در یک کلام اگر بخواهم بگویم کشوری که شعارش پندار نیک،گفتار نیک و کردار نیک بوده است و بزرگان دینی و کشوری او همیشه اساتید  ادب بوده اند جای برای سخن باقی نمی گذارد .

ادب و امروز

امروزه یک سری رفتارها باعث بروز ناهنجاری می شود که خاص زمان ما است و لقب بی ادب را برای بعضی افراد متاسفانه به ارمغان می آورد.بر فرض مثال استفاده از تلفن همراه، حفظ حق تقدم در خیابان،چراغ راهنمایی، استفاده از فناورهای چون ایمیل و جیمل و درکل اینترنت و رفتارهایی که از قدیم بوده و امروز نیز وجود دارد مانند برخورد با بزرگان و اهل قلم در حوزه های مختلف رابطه و برخورد کوچکتر با بزرگتر و بسیار بسیار، لذا امروز دایره رفتارهای که موجب ناهنجاری بد اخلاقی در جامعه می شود شعاعی بزرگتر پیدا نموده است لذا کسانی که حد و مرز خود را می شناسند و به حقوق دیگران احترام می گذارند همیشه محبوب دل مردم هستند و  می مانند.

یاعلی


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()

برده و بردگی دو واژه ای که قرن ها پیش فکر بشر را مشغول خود ساخته بود افرادی در فکر استفاده از انسان ها به عنوان برده و عده ای به فکر فرار از بردگی، می توان به جرات گفت این واژه های زشت در کشورهای متمدنی چون مصر باستان، یونان، آتن، و بعدها روم و ایران وجود داشت و به آن عمل می شد. حال در بعضی از ملل شرایط برای بردگان آسان تر مانند ایران آن هم در دوران های خاص مانند عصر کوروش و داریوش و بعضی ملل رفتارها خصمانه تر و وخیم تر.


مسئله ی برده چنان جزء لاینفک زندگی بشر شده بود که متاسفانه بزرگانی چون ارسطور وافلاطون بر این باور بودن که برده داری جزء جداناپذیر زندگی است؛ به انسان در قالب اشیاء نگاه می شد و بروی انسان که احسن مخلوقات است بر حسب نیروهای فیزیکی و گاه فکریشان قیمت گذاشته می شد. کلمات ناهنجاری چون غلام و ارباب همیشه فکر انسان های روشن ضمیر و حق طلب را آزار داده و همیشه چون مته مغز پاکشان را آزرده است.


عصری بر انسان گذشت که جان و شخصیت عده ای کثیری از انسان ها در دست عده ای قلیلی بود فقط لازم است سری به کتاب های تاریخی بزنیم و قیاسی نسبی بین جمعیت بردگان و مردم آزاد در بعضی ملل داشته باشیم. انسان وقتی صفحه های تاریخ را ورق  می زند ناخودآگاه در بعضی از صفحه ها بخود می بالد از تفکر پاک انسانی و در صفحه های شرمسار می گردد. وقتی رفتار بعضی از شاهان را درحین قدرت با کشورهای تسخیر شده می نگرد ابراز خشنودی می نماید از رفتارهای که به حق بایستی از انسان سر بزند، اما وقتی حقارت های که به تعدادی از انسان ها روا داشته می شد دیگر نمی توان لقب حیوان متفکر را به قول فلاسفه  به انسان داد زیرا که اگر فکر می کرد، چنین اعمال  قبیحی را انجام نمی داد بلکه کلمه نخست هم زیادی بود وقتی که می خوانیم که اربابی برده خود را برای تنبیه در استخری پر از تمساح می اندازد و از مثله شدن او ابراز غرور و شادی می نماید چه احساسی می توان پیدا کرد.

زمانی که اهرام ثلاثه مصر را می نگریم از یک سو روح تمدن را درآن می یابیم و بر این تفکر انسان که منجر به خلق چنین بناهای شده است ارزش می نهیم و از سوی چون سکوت اختیار می کنیم و بدون حرکت به دیوارهای با شکوه این بناهای زیبا می نگریم فریادهای هزاران انسان بی گناه که خونشان پایمال شده است را می شنویم انسانهای که فقط جرمشان این بوده است که ملتشان تسخیر شده و یا از طبقات پست جامعه بودند. خوب شما علت این هم رنج و مشقت که به انسانها روا داشته می شد را حاصل چه تفکری می دانید، این گیاه زشت بدبو را حاصل کاشت و برداشت چه بذری می دانید. آیا انسان به نوبه خود می خواهد بنده شخصی دیگر باشد و مرتب سر تعظیم در مقابل دیگران خم نماید، اگر چنین است پس چرا کاوه ها و اسپارتاکوس ها بوجود آمدند و یا  بگوئیم همه شخصیت های این چنینی دروغ است وضحاک ها و مارکوس کراسوس ها انسان های صالح و شایسته.

اگر چنانچه سرشت واقعی انسانی حاکم بود شخصی پیدا می شد که گلادیاتور شود و در میدانهای رعب آور به ستیز با انسانی دیگر یا حیوانات درنده بپردازد، مگر انسان نباشد.پس چه دلایلی باعث بوجود آمدن این نقطه ننگین جامعه بشری بنام برده و برده داری شد.آیا این زیاد خواهی و روح خودبینی و بزرگ تر پنداشتن انسانی به انسان دیگر یا ملتی بر ملت دیگر نبود. وقتی خوب می نگریم می بینم ملت های گذشته از طبقات خاصی تشکیل یافته بود در ایران خودمان عصر هخامنشی هفت خانواده بالاتر از همه ملت بودند در روم یک قسمت اشراف بودند که شامل سناتورها، قضات،و حکام می شد و قسمت دوم شوالیه ها که شامل بازرگانان و ثروتمندان می شد در همه این ممالک منصب های حکومتی بین همین افراد محدود تقسیم می شد  پس مردم و نقش آنها چه می شد ؟ لذا فاصله های زیادی بین مردم و صاحب منصبان بوجود آمده بود. آری از دسترنج و زحمت مردم عامه این گروه ها ارتزاق می کردند و مردم پلی بودند برای عیش و نوش  و راحت طلبی آنها. لذا این افراد برای اینکه خود آسوده تر حکومت و زندگی کنند گاه به گاه به ملتی هجوم برده و بعد از قتل وغارت آنها، مردمشان را به اسارت می بردند بعد از اسارت در بازارهای مخصوص چون اشیاء آنها را نرخ گذاری می کردند سپس عده ای به جبر به خدمت ارتش در می آمدند تعدادی گلادیاتور می شدند تا در میدان های جنگی خونشان ریخته شود تا جمعی از این رویداد تلخ شاد شوند و بسیاری بصورت غلام به خدمت اشرافیان در می آمدند و به کارهای مشقت آوری چون پل سازی و جاده سازی مشغول   می شدند؛ مردمی که خود روزی آزاد بودند. به راستی یک ملت یا یک انسان به چه اجازه ای به ملت دیگر یا انسان دیگر بایستی به جبر حکومت کند.

 حال چرا امروز دیگر فکر می نمایم که دیگر جای برای برده و برده داری وجود ندارد و اصلا وجود چنین آفاتی را رد می نمایم. بگمانم چون می پنداریم همیشه بایستی حمله ای باشد تا ملتی به اسارت برده شوند و آنها را به کارهای مشقت آمیز بگمارند، یا بایستی مردمی با رنگی خاص باشند تا بر مردمی با رنگی دیگر حکومت و اربابی کنند و مرتب بر آنان فخر بفروشند

چنین نیست زیرا در جامعه امروز بعید است چنین اتفاقاتی بی افتد. اما می توان افق های تازه ای از این واقعیت زشت را دید.


آنچه باعث شد ملتی به بردگی برده شوند یا شخصی بر شخص دیگر چنین به جبر خدمت کند که نه حق ازدواج و بعد از آن هم نه اختیار فرزند خود را داشته باشد بلکه فرزند بایستی مانند پدر به نوکری ارباب ادامه دهد و آزادی و اسیری او در دستتان ارباب بود و مانند اثاثیه و املاک از پدر به وارث ارث برده می شدند روح ضعیف کشی بود به راستی چه پارامترهای باعث بروز چنین ناهنجاری می شد آیا این تضادها و فاصله های طبقاتی موجود در آن عصر باعث بروز چنین رفتارهای نمی شد؟ آیا این جمع شدن ثروث در دست عده ای خاص و بیگانه ماندن بقیه جامعه از آن، کمک به بروز چنین فاجعه های نمی کرد؟ آری ثروت مقوله ای است که به راحتی هر چه تمام تر می تواند انسان را از خود بی خود نماید و در آن زمان است که دوست می دارد همگان در پیشگاه او به خضوع و خشوع مشغول شوند و چون بتی او را احترام کنند و مرتب لب به تمجید از او بگشایند. اگر در آن زمان ها همه کشورها از نظر ثروت و قدرت تا حدی در یک سطح بودند دیگر این مسائل رخ نمی داد و شاید اصلا و ابدا به مخیله انسان هم خطورنمی کرد که ملتی و مردمی را به مخاطره بی اندازد تا خود آسوده تر زندگی کند.نمی دانم درست توانستم مفهوم را برسانم یا نه به هر حال کمی دیگر ادامه  می دهیم. بله امروز به آن مفهوم و معنا دیگر این مسئله وجود ندارد اما می توان با کمی دقت رفتارهای را در پنهان و آشکارا دید که خود مصداق های  از بوجود آمدن همان مسئله  برده گی در دوران گذشته بود. لازم است کمی به دور و اطراف خود با تعمق و تعقل همراه با تامل بنگریم. کمی به شهرهای خودمان نگاه کنیم، شهرها در گفتارهای روزانه مردم به دو بخش تبدیل شده است در اصل شهرها امروز به چند بخش که هر بخش مدیر خود را دارا است تقسیم شده است اما در بین مردم این بخش بندی به گونه ای دیگر است آری مردم شهر از دو قسمت بالا شهر و پایین شهر فقط نام می برند، به راستی این سخن از کجا آمده است! یا بهتراست بگویم چه کسی این تقسیم بندی را اختراع و ثبت کرده است، آن چه مسلم است هیچ کس، آن چه باعث شکل گرفتن این نوع تقسیم بندی شده است گذشت زمان و فاصله افتادن بین انسانها است انسانهای که از یک رگ و پوست هستند.درقسمتی از شهر افرادی زندگی می کنند که مسئله روزشان مد روز و عقب نیافتادن از همسایه و خویششان است و در قسمتی دیگر از شهر مسئله حیاتی پوشاندن خود به هر شکل و شمائلی است .در قسمتی تجملات تا آنجا پیش رفته است که در ضیافت ها روی میزهای پذیرائی بره های سرخ کرده می بینی و در قسمتی در آرزوی یک سقف اجاره ای. در قسمتی سرویس مدارس فرزندان وسائط نقلیه آن گونه است و در قسمتی مسئله حیاتی تهیه مداد و پاکن فرزندان.می گویند در قدیم هر کسی اجازه نداشت تحصیل کند و این حق برای نجبا و درباریان بود؛ آیا این رسم امروز از بین رفته  است در ظاهر امر بلی اما آیا همگان می توانند هزینه های هنگفت تحصیل را تامین نمایند.در قسمتی از شهر هدیه های ردوبدل شده اسناد رنگارنگ و متفاوت است و در قسمتی دیگر دختری برای تامین هزینه های اولیه زندگی یا هزینه های  حیاتی مانند درمان تن به خود فروشی می دهد.به راستی بر این مصائب چه نامی می توان گذاشت در حالی که کمد دیواری خانه ای خود یک بوتیک روز است و افرادی هم دنبال پیدا کردن یک حراجی ارزان قیمت.ته مانده غذای خانه ای نیمه مرغ سالم و ماهی و ... است و ته مانده سفره خانه ای پوست پیاز و سیب زمینی.به راستی این همه گونه های  دانشگاهی و بیمارستان های گوناگون چرا بوجود آمده اند؟ عده ای برای ورود به دانشگاه های دولتی شب و روزشان یکی می شود و عده ای هم راحت تو خلوت باهم می گویند حالا دولتی نشد آزاد آن هم نشد غیرانتفاعی که هست، نهایت کار کسی که حقش بوده پول نداشته تو کنکور غصه و غم پیروز می شود و آن کس که حقش نبوده صاحب مدرک می شود.یکی تو هزینه های ساده یک پانسمان ساده مانده است و یکی هم داخل یک بیمارستان یک سویت شخصی می گیرد.اگر کمی دنیا را خوب ببینم چقدر خون  انسان های بی گناهی ریخته می شود جرمشان چیست؟ چه تعداد حکامی را می توان دید که برای اینکه چند روزی دیگر بر کرسی ریاست جلوس داشته باشند خیابان ها را از خون هم وطنان خود رنگی می کنند، این کشتارهای بی رحمانه چه مفهومی می تواند داشته باشد، آیا این به همان مفهوم نیست؟!

در آخر همین را می گویم که درست است در این عصر دیگر برده و برده داری وجود ندارد اما یادمان نرود که هنوز چراغ های آن به نوعی دیگر روشن است.

یاعلی


نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()


Design By : Pichak