ایران زیبا تمدنی روشن

وبلاگ ایران زیبا تمدنی روشن وبلاگی است مبتنی بر اصول اخلاقی و اجتماعی و تاریخ بشری

 از داستان زیبای و عبرت آمیز اساطیری ایران باستان می توان به داستان زندگی جمشید شاه و ضحاک ماردوش اشاره کرد.

در زمان پیشدادیان یکی از شاهان سرشناس ما جمشید بود او که خود فرزند طهمورث به معنای دیو بند بود به دلیل اتفاقات زمان خود شهره شده است و از او بیشتر از دیگران نام برده می شود او وقتی که طهمورث کار جهان را به نیکی رساند و همه جا را صلح و دوستی به پا کرد زمان آن  رسیده بود که او هم مانند دیگران از این دنیا خداحافظی کند، چون  که طهمورث ز دنیا رفت فرزندش جمشید بر تخت شاهی نشست و این شروع داستان های جدید گشت. از جمشید به عنوان اولین کسی از ایرانیان که آهن را نرم کرد، جامه به وجود آورد پیشه را تعریف کرد نام برده اند.

جمشید پنچاه سال از عمر خود را صرف نرم کردن فولاد و ساخت ادوات جنگی و کشاورزی کرد تا توانست آهن را نرم و ساخت ابزار الات جنگی و کشاورزی ر به مردم آموزش دهد. او سپس پنجاه سال از عمر را در راه ساخت جامه های گوناگون کرد او توانست برای جنگ، جشن،خانه هر کدام لباس خاص خود را طراحی کند و به مردم آموزش دهد و امر به دوخت آن لباس های کرد.

او شست و شو و  نظافت را آموخت. سپس جمشید پنجاه سال از عمر خود را در راه توسعه پیشه مردم سپری کرد تا مردم دارای کسب و کارمناسب گردند. بعد از گذشته سالهای رنج و مشقت او به تنبلی و خوش گذرانی رو آورد و به جای رسید که خود را مالک هستی یعنی خدا خواند روزی از روزها بزرگان کشوری و لشکری را جمع کرد گفت مگر من نبودم که آهن را نرم کردم و چه و چه... لذا من خالق هستی هستم آیا کسی معترض هست همگان که از او وحشت داشتند سر به زیر انداختند.

مرداس تازی

اما در کناری دیگر مردی دگر زندگی می کرد بنام مرداس تازی او که از سرزمین تازیان بود مردی با خرد و نیک بود و از خدا هراس و ترس داشت او که گله و رمه زیاد داشت به مردم امر کرده بود تا هر چه از آنها می خواهند بر گیرند، شیر را بدوشند و از پوست و پشم آنها استفاده کنند و بهایی هم نپردازند. در سوی دیگر او فرزندی داشت بی مهر و محبت بنام ضحاک که شاهنامه او را سبک سر و ناپاک نام می برد.این لقب را ایران از آن رو که او صاحب هزار اسب بود به وی داده بودند.

روزی بامداد شیطان به صورت مردی نیک خواه در آمده نزد او آمد و بعد از هم کلامی با او او را راغب کرد که  پدر را بکشتد و بر جای او بر تخت بنشیند ضحاک که ابتدا به امر راضی نمی شد آنقدر ابلیس همنیشین او شد تا او را فریفت. شامگاهان شاه بابا یعنی مرداس نیکو بدون چراغ و همراه به باغی می رفت و به راز و نیاز مشغول می شد و دوست نداشت در این امر مزاحم کسی شود لذا ابلیس فرصت را غنیمت شمرد و به ضحاک آموخت که در مسیر پدر چاهی حفر کرد و روی آن را با علف های بسیار پوشاند لذا وقتی مرداس از روی آن عبور می کرد درون چاه افتاد و از دنیا برفت.بعد از او ضحاک بر تخت شاهی نشست و به حکومت داری پرداخت تا اینکه روزی ابلیس در لباس آشپزی در آمد که غرق در زیبای بود وقتی ضحاک جوان زیبا را دید گفت تو کیستی گفت من آشپز هستم اگر اجازه دهی میل دارم برای شما غذای بپزم که تا به حال تناول ننموده اید.تا آن روز غذاهای رنگا رنگ متداول نبود او شروع کرد به پخت و پز های متفاوت و گوناگون آنقدر کار خود را زیبا انجام داد با پختن گوشت قرقاول و کبک و مرغان خوشت گوشت تا جایی که مهر و محبت شاه را به دست آورد روزی شاه برای جبران زحمت او گفت کاری هست که از دست من برای تو بر بی آید گفت اگر شاه بی ادبی من را به دل نگیرد دوست دارم شانه های شما را به رسم ادب ببوسم لذا شاه که غرق تکبر بود گفت بفرما به محض این که آن جوان زیبا شانه ها را بوسید جایی بوس او دو مار روئید و او ناپدید شد. او که درد زیادی را تحمل می کرد مرتب طبیب های بسیار را می طلبید اما کاری از پیش نمی برد و روز به روز درد او بیشتر می گشت. تا اینکه روزی از روزها دانایی را در شهر دیدند به ضحاک گفتند که او علاج درد را می داند ضحاک که می دانست او خود ابلیس است او را به محضر خواند او به شاه گفت هر چقدر این دو مار را ببری باز رشد خواهند کرد  و دوای آن این است هر روز دو جوان را بکشتی و مغز سر آن ها را به مارها بخورانی او از روز بعد همان کار را کرد هر روز دوجوان کشته می شدند و مغز سر آنها خوراک مارها می شد.

اما عاقبت جمشید:

بعد از مدتی ضحاک لشکری عظیم فراهم کرد و به جمشید که سالها بود از عبادت خود سر باز زده بود حمله بود او نیز شکست خورد و گریخت گویند بعد از سالها او را بروی دریا چین دیدند او را دست بسته نزد ضحاک آوردند و او هم جمشید شاه ایران را کشت.

مردم دیگر عادت کرده بودند هر شب دو جوان در شهر ربوده می شد سرش را می بریدند و غذاهای مارهای ضحاک می کردند، اما در همان زمان دو مرد آزاد اندیش بنام ارمایل و گرمایل تصمیم گرفتند تا به هر طریق شده بصورت آشپز به دربار شاه راه پیدا کنند تا هر روز بتوانند یکی از جوانان را آزاد و دیگری را بکشند و سرانجام موفق به این امر نیز شدند آنها هر روز یکی از جوانان را فراری می دادند و آن ها نیز به کوه و کمر می گریختند تا آنجا که در منطقه ای دویست از  این جوانان گرد آمدند.

خواب ضحاک:

شبی از شب ها شاه خوابی را دید که بسیار هراسان شد او که آن شب در حرمسرای خواهر جمشید بود داستان را شرح داد و او هم پیشنهاد داد تا دانایان و موبدان بی آیند و خواب را تعبیر کنند، بعد از اینکه موبدان از ترس شاه حقیقت را بازگو نمی کردند یکی از دانایان که دلی پر جرات داشت گفت بزودی کسی قیام می کند بنام فریدون و تاج و تخت تو را بر باد خواهد داد اما او هنوز زاده نشده است

داستان فریدون:

چون شرح فریدون را شنید هر جا در پی جستجو او سرباز و لشکری گسیل ساخت تا او را بی یابند در بند کشند و بکشند. روزی از روزها محل فریدون مشخص شد چون لشکر ره سپار آنجا شد مادر فریدون او را به دانای پیری که در کوه بود سپرد و از او خواهش کرد فریدون را سرپرستی کند لشگریان چون محل را خالی از فریدون دیدند آنجا را به آتش کشیدند و داستان را برای ضحاک نقل کردند. از این واقعه گذشت تا فریدون شانزده سال شد از کوه به زیر آمد نزد مادر رفت که نامش فرانک بود و گفت مادر از اینکه نزد هم سن و سالهای خود نسب و نام پدرم را نمی دانم خجل هستم لذا مادرش نام پدرش را فاش کرد و گفت پدرت آبتین از نسل طهمورث دیوبند بود که به وسیله سربازان ضحاک کشته و مغزش خوراک ماران شد فریدون که سر تا پا غم  غصه شده بود عهد که او را بکشد و انتقام پدر و مردم را بگیرد که مادرش پریشان شد و گفت نباید ضحاک را دست کم گرفت که اگر تو بر او فاش شوی سریع تو را  به قتل خواهد رسانید.

از سوی ضحاک در حالی که بزرگان را جمع کرده بود و در حال تنظیم توماری دال بر حسن نیت و نیک رفتاری او در کشور بود تا شاهدانی برای خود بوجود آورد در قبال فریدون مردی سال دارد با رنگ و موی سفید داد فریاد سر داد که ای شاه مگر من با توچه کردم که اینگونه ستم روا می داری شاه که متعجب شده بود گفت ای مرد مگر چه شده است آن مرد دانا که کاوه آهنگر نام داشت گفت شاه مرا جوانانی بود که از ظلم تو از دستم بیرون شدن و امروز فقط یک جوان برایم باقیست که او هم امروز در بند دژخیمان تو شد آخر ظلم تا به کی شاه که فرصت را غنیمت شمرد دستور بر آزادی فرزند کاوه داد و از او خواست گواهی بر نیکی او باشد اما او چنین نکرد مردم که از عمل کاوه مطلع شده بودند در وردی کاخ حضور یافتند و کشور آمده شورشی شدید بر علیه آن ظالم گشت.

فریدون که شرح کاوه را شنید شرایط را مناسب دانست نزد مادرش فرانک بانو آمد و اذن جنگ و قیام خواست لذا کم کم لشکری از برای او مهیا گشت.

فریدون دستور داد تا آهنگران گرزی گران برای او با سر گاومیش برایش ساختند و این گاو میش گاوی بود که فریدون سه سال از او شیر می خورد سپس چون گرز را پسندید به همراه دو برادرش که از او بزرگتر بودند و کاوه را که سرلشکر سپاه خود کرد بود آمده مبارز با ظلم شد کاوه نیز نمدی که به کمر هنگام کار می بست بر نیزه کرد و این درفش کاویانی ایرانیان شد، سپاه رفت و رفت تا به کنار اروند محلی که یزدان پرستان زیست می کردند کمی آسود شب که شد سروشی او را خبر داد که چگون طلسم ضحاک را بگشاید و بر او چیره گردد برادران او که سروش را نظاره کرده بودن تصمیم به قتل برادر گرفتند لذا شب هنگام که فریدون خفته بود سنگی از کوه رها کردند تا

او را به قتل برسانند اما موفق نشدند و صدای سنگ به خواست یزدان پاک فریدون را نجات داد فریدون فردا از اروند گذشت و از حادثه شب گذشته با برادران کلامی صحبت نکرد رفت و رفت تا کاخ آن ظالم را محاصر کرد و بعد از نزای جنگی کاخ را به تصرف درآورد زنان حرمسرا را آزاد و دستور داد تا خود را بشویند و از پلیدی دور شوند و خواهران جمشید را نیز آزاد ساخت بزرگی از دربار ضحاک به او خبر داد آن زمان که در پی نجات از آن مارهای خون خوار بود که چرا نشستی که فریدون بر تخت نشسته و با زنان حرمسرای تو خوش و بش می کند ضحاک با سپاهی بزرگ از بی راه سریع خود را به بغداد امروز که محل حکومت بود رساند فریدون نیز سپاه خود را به بیراه فرستاد تا ضحاک فریب خورد و سریع وارد شهر شود وقتی سپاه ضحاک وارد شهر شد مردم از بام و زمین بر سر او لشکرش خشت و نفرین روانه می کردند و از سوی سپاه فریدون بر آنها بعد از جنگی غالب شد فریدون خاست که شاه ظالم را بکشد سروشی او را خبر داد که یزدان می فرماید او را به بیابان برده و در شکاف دو کوه آنجا در بند کشید تا خود او را کیفر کند فردای آن روز فریدون همان کرد و ضحاک را در کوه به بند کشید تا زمان از او کیفر کرد.

بله ایران تا بوده و خواهد بود خالی از فریدون ها وکاوه ها نبوده است چه زمان های که آرش ها جان خود را در تیری گذاشته و از این مرزو بوم دفاع کرده اند چه رستم ها که با دیوان جنگیدن تا آیین یزدان پرستی و وطن پرستی باقی بماند. ایران تمدنی روشن است.

یاعلی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()


Design By : Pichak