ایران زیبا تمدنی روشن

وبلاگ ایران زیبا تمدنی روشن وبلاگی است مبتنی بر اصول اخلاقی و اجتماعی و تاریخ بشری

سیاوش شاهزاده مظلوم  ایرانی

سیاوش و سودابه دگر داستانی از یوسف و زلیخا

روزی از روزها سرداران ایران زمین تصمیم گرفتند چند روزی را در نخجیرگاه به خوشی بگذرانند. بعد از طی مسیر در دشتی در نزدیکی توران مشغول به شکار شدند که ناگاه چشم یکی از پهلوانان ایران بنام طوس به دختری زیبا رخ افتاد لذا سراسیمه طوس به همراه دو پهلوان نامی دیگر چون گیو و گودرز به سوی او رفتند، چون شرح او خواستند خود را دختر گرسیوز و از نژاد فریدون معرفی کرد و گفت که دیشب پدرش در حال مستی سعی داشته که او را به قتل برساند که گریخته است تا وقتی حال او مساعد شد برگردد، آن سه تن دل به دختر دادند لذا بر سر اینکه کدام همسر او شوند مناقشه ای در گرفت تا آن که تصمیم گرفتند هر سه تن به همراه دختر نزد کاوش شاه ایران ببرند تا او تصمیم بگیرد. چون شاه نگاهش به دختر افتاد و داستان خوب جویا شد گفت این زیبارو فقط لایق حرمسرای ما می باشد و بس. پس از تشریفات هر چه تمام تر و در بهت کامل پهلوانان که توان اعتراض نداشتند دختر سردار تورانی وارد حرمسرا شد.

شاه که او را عزیز و گرامی می داشت بیشترین نظر را بر او داشت تا اینکه به لطف یزادان پاک اهورامزدا شاه از او صاحب فرزندی شد که نامش  را سیاوش نهادند. معبران دربار فال شاهزاده را بد دانستند اما از سوی شاه به این کودک عجیب وابسته بود و خاطرش را می خواست، روزگار بر همین قسم می گذشت تا روزی رستم دستان از مقرر حکومتی خود زابلستان برای ارائه گزارشات خارج و به دربار شاه شرف یاب شد. روزی رستم چشمش به سیاوش کودک زیبا روی شاه افتاد و مانند همه دلداده او شد لذا از شاه خواست تربیت شاهزاده را به او بسپارد. شاه که از فال بد پسر و علاقه اش به او با خبر بود خواسته رستم را اجابت کرد از این رو تقدیر بر آن شد که سیاوش نزد کسی چون رستم دستان تعلیم ببیند، سیاوش در نزد این سردار بزرگوار همه گونه تعلیمات چون قانون حکومت داری، رزم و آداب و رسوم شاهی و اخلاق نیک و هر آن چه شایسته یک سردار ایرانی بود آموزش داد و کم کم به یک شاهزاده واقعی تبدیل شد. بعد از گذشت ایام او که دل تنگ پدر شده از رستم خواست تا او را رخصتی دهد تا به پاینتخت رود و با پدر و قوم خویش خود سلامی تازه کند رستم نه تنها خواسته او را بر زمین نگذاشت بلکه خود با لشگری او را همراهی کرد.

اما بشنو از ورد شاهزاده به دربار شاه:

بعد از گذشت سالها دوری از پدر سیاوش با بدرقه سپاه وراد دربار شد رفتار سیاوش باعث حیرت همگان شد او که به درستی به یک شاهزاده تبدیل شده بود با احترام هرچه تمام تر به دست بوسی پدر شرف یاب شد، اما این اول داستان غم انگیز این شاهزاده خوش قلب ایرانی است.

کاوس همسری داشت بنام سودابه که در زیبای چیزی کم نداشت اما باطنی شیطانی داشت که فقط خدا از او با خبر بودچون چشم ایشان به سیاوش افتاد یک دل نه هزار دل شیفته او شد.

آری سیاوش که معبران فال او را بد می خواندند امروز به جوانی برومند تبدیل شده بود که هر کسی علاقمند به هم کلام شدن با او بود بخصوص سودابه،


لذا در اولین فرصت سودابه با کاوس صحبت کرد تا به او اجازه دهد سیاوش را به حرمسرا دعوت کند تا دیداری با خویشان زنده کند و با اجازه شاه در فراق مادر برای او مادری کند لذا صبح روز بعد کاوس فرزند را به دربار خواند و از او خواست به حرمسرا و به دیدار خویشان برود شاهزاده که سرشار از روح ادب و کمال بود اطاعت کرد و بعد با تشریفات شاهی وارد حرمسرا شد همه زنان چشم به او دوخته بودند و سر روی او را به نظاره نشسته بودند اما در بالای مجلس به تختی زیبا سودابه جلوس کرده بود او که فرصت را طلائی دانست از تخت پایین آمد و سرروی او را بوسه باران کرد سیاوش که از خجالت سرخ شده بود با خواهران خود به خوش و بش پرداخت چند روزی از این ملاقات می گذشت که سودابه در این فکر رفت تا بار دیگر او را به حرمسرا وارد کند لذا در خلوت  از شاه خواست  تا بار دیگر سیاوش را روانه کند تا او همسری لایق برای او برگزیند، فردای آن روز شاه باز سیاوش را فرا خواند و از او خواست به حرمسرا رود و گفت اکنون سودابه برای تو چون مادری مهربان می باشد اکنون به نزد او برو که برای تو برنامه های خوبی تدارک دیده است سیاوش که از خدعه و نیرنگ او با خبر بود با حالتی معذب پا به حرمسرا گذاشت با اشاره سودابه همه دختران که گرد او را گرفته بودند بر صندلی های  خود نشستند  و سیاوش را درنزد خود بر تختی زرین جا داد و گفت خوب بنگر و هر کدام که می پسندی انتخاب کن تا به عقد تو درآورم شاهزاده ایرانی که عرق شرم بر صورتش سرازیر شده بود قدری تامل کرد ناگاه سودابه رخ خود گستراند و گفت حق داری که نتوانی انتخاب کنی چون مرا دیده ای حال اگر عهد کنی که بعد از فوت شاه با من مهربان باشی در این لحظه دختری را به عقد تو در می آورم تا شاه فوت کند و سپس سر روی او را باز بسیار بوسه باران کرد سیاوش که غمگین شده بود حرمسرا را سریع ترک کرد.

روزها از ملاقات سیاوش با سودابه می گذشت سودابه که تاب دوری از او را نداشت با بهانه ای دوباره سیاوش را به کاخ خود کشاند او جواهرات بسیارزیاد و ارزشمندی را که از سوی پدر برای او بصورت هدیه در نظر گرفته بودند به او نشان داد سودابه که خود را مزین به زیورآلات زنان کرده بود و از هر گونه مشک و عطری برای جلب توجه شاهزاده استفاده کرده بود با بوسه بروی او گفت سیاوش نگاهی به رخ زیبا می بی آندازد آیا تمام زیبای را در من نمی نگری من که از دوری تو در عذاب هستم ولی تو هر چه می کنم کوچکترین توجه ای به من نمی کنی اگر تو بر من توجه داشته باشی من دوباره به دوران جوانی بر می گردم و بعد از فوت کاوس می توانیم اوقات خوشی با هم داشته باشیم، سیاوش که عرض شرم از صورتش جاری شده بود گفت من هرگز فکر خیانت به پدرم را در سر ندارم و تو ای سودابه از خداوند بایستی شرمنده باشی که چنین پیشنهادی بر من می دهی.

سودابه که از بی مهری او غضبناک شده بود گفت اگر بر من دل نبندی کاری خواهم کرد که در تاریخ ضبط شود از بلای که من بر سر تو آوردم. شاهزاده بدون توجه به او در حال ترک کاخ بود سودابه دست برد و جامه درید سر بر داد و فریاد آورد و صدای او در کل کاخ طنین انداز شد، همگان جمع شدند سودابه با اشک ناله گفت من در حالی که فقط به شاهنشا می اندیشم سیاوش قصد داشت از من سوء استفاده کند من ممانعت کردم ولی او روی من را خراش داد و جامه من را درید شاه که بسیار ناراحت شده بود دستور داد سیاوش را دار بزنند اما لختی بعد پشیمان شد و گفت این چه عملی است لذا روی سودابه را بوئید و از او بوی عطر و مشک استشمام کرد و چون روی و جامه سیاوش را بوئید اثری از عطر ندید لذا پی به این تصمیم شوم سودابه برد اما او همچنان با گریه سعی در متقاعد کردن شاه به خیانت سیاوش داشت. شاه که از تصمیم خود مبنی بر ادامه سیاوش صرف نظر کرده بود سودابه را سرزنش بسیار کرد.

اما این باعث شد سودابه بیشتر به سیاوش برای انتقام فکر کند.


زن جادوگر و وارد شدن سیاوش بر آتش

سودابه که سخت فکر انتقام از سیاوش و بی آبرو شدن او نزد شاه فکرش را مشغول کرده بود با خدعه دیگر تدارک دید زنی بود در دربار سودابه اهل نیرنگ و جادو که به تازگی باردار شده بود سودابه با او مشورت کرد و به او قول داد اگر فرزندانش را سقط کند او نزد شاه تبره خواهد شد به اینگونه که فرزندان مرده را نزد شاه می برد و مرگ این دو را به اعمال سیاوش نسبت می دهد منوط به اینکه این راز بین خودشان بماند و سودابه گنجی از مال دنیا به او خواهد داشت، قرار بر این شد صبح روز بعد زن افسونگر با تدارک داروی فرزندان خود را مرده به دنیا آورد وقتی همه چیز عادی شد سودابه سر بر جیغ و فریاد گذاشت شاه سراسیمه وارد کاخ او شد و سودابه با آب و تاب هر چه تمامتر برای سیاوش مظلوم دسیسه چینی کرد شاه که کم کم متقاعد به خیانت ساوش شده بود از معبران خواست چاره کنند آنان یک هفته وقت خواستند بعد از اتمام وقت به شاه عرصه داشتند نه تنها سیاوش بی گناه است بلکه این فرزندان نه از شاه است و نه از سودابه بلکه از زنی است با این مشخصات آنان معتقد بودند اگر این فرزندان از شاه بودند می توانستند فال او را در آسمان یا اعماق زمین جستجو کنند حال آن که هیچ به دست نیاوردند دال بر اینکه اینان فرزندان شاه هستند، شاه که پاک گیج شده بود فردا موبدان را خواست آنان گفتند برای اینکه مشخص شود کدام گناهکار هستند بایستی به دین عمل کرد  و آنان را از آتش گذر داد روز بعد به دستور کاوس آتشی افروخته و حجیم مهیا کردند سیاوش که خندان بود زیرا از پاکدامنی خود مطمئن بود یزدان پاک را ستایش کرد و زمین ادب بوسه زد و بر دل آتش زد همگان که شیفته او بودند با غضب بر او می نگریستند که سیاوش بدون آنکه جامه اش دودی شود از آتش ایمنی جست فریاد شوق هم جا را فرا گرفت بر دستان پدر بوسه زد و شاه از شک خود معذرت خواست سه روز و سه شب به شادی پرداختند تا که شاه دستور داد همسرش را در میدان شهر به دار آویزان کنند او که سخت دلباخته سودابه بود و از سوی شاه هاماوران را در سر می گذراند دنبال فرصتی بود تا از تصمیم خود برگردد سیاوش نیز با خود تدبیر کرد که زمانی که پدر آرام و سرد شود گناه این را از من می بیند لذا از شاه خواست سودابه را به او ببخشد شاه که فرصت را غنیمت دید از اعدام او صرفنظر کرد سیاوش نیز تخت پدر بوسه زد و رفت.


اما این داستان هنوز ادامه دارد تا این زن مکار به خواست خود برسد.


 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()


Design By : Pichak