ایران زیبا تمدنی روشن

وبلاگ ایران زیبا تمدنی روشن وبلاگی است مبتنی بر اصول اخلاقی و اجتماعی و تاریخ بشری

سیاوش شاهزاده مظلوم  ایرانی

سیاوش و سودابه دگر داستانی از یوسف و زلیخا

روزی از روزها سرداران ایران زمین تصمیم گرفتند چند روزی را در نخجیرگاه به خوشی بگذرانند. بعد از طی مسیر در دشتی در نزدیکی توران مشغول به شکار شدند که ناگاه چشم یکی از پهلوانان ایران بنام طوس به دختری زیبا رخ افتاد لذا سراسیمه طوس به همراه دو پهلوان نامی دیگر چون گیو و گودرز به سوی او رفتند، چون شرح او خواستند خود را دختر گرسیوز و از نژاد فریدون معرفی کرد و گفت که دیشب پدرش در حال مستی سعی داشته که او را به قتل برساند که گریخته است تا وقتی حال او مساعد شد برگردد، آن سه تن دل به دختر دادند لذا بر سر اینکه کدام همسر او شوند مناقشه ای در گرفت تا آن که تصمیم گرفتند هر سه تن به همراه دختر نزد کاوش شاه ایران ببرند تا او تصمیم بگیرد. چون شاه نگاهش به دختر افتاد و داستان خوب جویا شد گفت این زیبارو فقط لایق حرمسرای ما می باشد و بس. پس از تشریفات هر چه تمام تر و در بهت کامل پهلوانان که توان اعتراض نداشتند دختر سردار تورانی وارد حرمسرا شد.

شاه که او را عزیز و گرامی می داشت بیشترین نظر را بر او داشت تا اینکه به لطف یزادان پاک اهورامزدا شاه از او صاحب فرزندی شد که نامش  را سیاوش نهادند. معبران دربار فال شاهزاده را بد دانستند اما از سوی شاه به این کودک عجیب وابسته بود و خاطرش را می خواست، روزگار بر همین قسم می گذشت تا روزی رستم دستان از مقرر حکومتی خود زابلستان برای ارائه گزارشات خارج و به دربار شاه شرف یاب شد. روزی رستم چشمش به سیاوش کودک زیبا روی شاه افتاد و مانند همه دلداده او شد لذا از شاه خواست تربیت شاهزاده را به او بسپارد. شاه که از فال بد پسر و علاقه اش به او با خبر بود خواسته رستم را اجابت کرد از این رو تقدیر بر آن شد که سیاوش نزد کسی چون رستم دستان تعلیم ببیند، سیاوش در نزد این سردار بزرگوار همه گونه تعلیمات چون قانون حکومت داری، رزم و آداب و رسوم شاهی و اخلاق نیک و هر آن چه شایسته یک سردار ایرانی بود آموزش داد و کم کم به یک شاهزاده واقعی تبدیل شد. بعد از گذشت ایام او که دل تنگ پدر شده از رستم خواست تا او را رخصتی دهد تا به پاینتخت رود و با پدر و قوم خویش خود سلامی تازه کند رستم نه تنها خواسته او را بر زمین نگذاشت بلکه خود با لشگری او را همراهی کرد.

اما بشنو از ورد شاهزاده به دربار شاه:

بعد از گذشت سالها دوری از پدر سیاوش با بدرقه سپاه وراد دربار شد رفتار سیاوش باعث حیرت همگان شد او که به درستی به یک شاهزاده تبدیل شده بود با احترام هرچه تمام تر به دست بوسی پدر شرف یاب شد، اما این اول داستان غم انگیز این شاهزاده خوش قلب ایرانی است.

کاوس همسری داشت بنام سودابه که در زیبای چیزی کم نداشت اما باطنی شیطانی داشت که فقط خدا از او با خبر بودچون چشم ایشان به سیاوش افتاد یک دل نه هزار دل شیفته او شد.

آری سیاوش که معبران فال او را بد می خواندند امروز به جوانی برومند تبدیل شده بود که هر کسی علاقمند به هم کلام شدن با او بود بخصوص سودابه،


لذا در اولین فرصت سودابه با کاوس صحبت کرد تا به او اجازه دهد سیاوش را به حرمسرا دعوت کند تا دیداری با خویشان زنده کند و با اجازه شاه در فراق مادر برای او مادری کند لذا صبح روز بعد کاوس فرزند را به دربار خواند و از او خواست به حرمسرا و به دیدار خویشان برود شاهزاده که سرشار از روح ادب و کمال بود اطاعت کرد و بعد با تشریفات شاهی وارد حرمسرا شد همه زنان چشم به او دوخته بودند و سر روی او را به نظاره نشسته بودند اما در بالای مجلس به تختی زیبا سودابه جلوس کرده بود او که فرصت را طلائی دانست از تخت پایین آمد و سرروی او را بوسه باران کرد سیاوش که از خجالت سرخ شده بود با خواهران خود به خوش و بش پرداخت چند روزی از این ملاقات می گذشت که سودابه در این فکر رفت تا بار دیگر او را به حرمسرا وارد کند لذا در خلوت  از شاه خواست  تا بار دیگر سیاوش را روانه کند تا او همسری لایق برای او برگزیند، فردای آن روز شاه باز سیاوش را فرا خواند و از او خواست به حرمسرا رود و گفت اکنون سودابه برای تو چون مادری مهربان می باشد اکنون به نزد او برو که برای تو برنامه های خوبی تدارک دیده است سیاوش که از خدعه و نیرنگ او با خبر بود با حالتی معذب پا به حرمسرا گذاشت با اشاره سودابه همه دختران که گرد او را گرفته بودند بر صندلی های  خود نشستند  و سیاوش را درنزد خود بر تختی زرین جا داد و گفت خوب بنگر و هر کدام که می پسندی انتخاب کن تا به عقد تو درآورم شاهزاده ایرانی که عرق شرم بر صورتش سرازیر شده بود قدری تامل کرد ناگاه سودابه رخ خود گستراند و گفت حق داری که نتوانی انتخاب کنی چون مرا دیده ای حال اگر عهد کنی که بعد از فوت شاه با من مهربان باشی در این لحظه دختری را به عقد تو در می آورم تا شاه فوت کند و سپس سر روی او را باز بسیار بوسه باران کرد سیاوش که غمگین شده بود حرمسرا را سریع ترک کرد.

روزها از ملاقات سیاوش با سودابه می گذشت سودابه که تاب دوری از او را نداشت با بهانه ای دوباره سیاوش را به کاخ خود کشاند او جواهرات بسیارزیاد و ارزشمندی را که از سوی پدر برای او بصورت هدیه در نظر گرفته بودند به او نشان داد سودابه که خود را مزین به زیورآلات زنان کرده بود و از هر گونه مشک و عطری برای جلب توجه شاهزاده استفاده کرده بود با بوسه بروی او گفت سیاوش نگاهی به رخ زیبا می بی آندازد آیا تمام زیبای را در من نمی نگری من که از دوری تو در عذاب هستم ولی تو هر چه می کنم کوچکترین توجه ای به من نمی کنی اگر تو بر من توجه داشته باشی من دوباره به دوران جوانی بر می گردم و بعد از فوت کاوس می توانیم اوقات خوشی با هم داشته باشیم، سیاوش که عرض شرم از صورتش جاری شده بود گفت من هرگز فکر خیانت به پدرم را در سر ندارم و تو ای سودابه از خداوند بایستی شرمنده باشی که چنین پیشنهادی بر من می دهی.

سودابه که از بی مهری او غضبناک شده بود گفت اگر بر من دل نبندی کاری خواهم کرد که در تاریخ ضبط شود از بلای که من بر سر تو آوردم. شاهزاده بدون توجه به او در حال ترک کاخ بود سودابه دست برد و جامه درید سر بر داد و فریاد آورد و صدای او در کل کاخ طنین انداز شد، همگان جمع شدند سودابه با اشک ناله گفت من در حالی که فقط به شاهنشا می اندیشم سیاوش قصد داشت از من سوء استفاده کند من ممانعت کردم ولی او روی من را خراش داد و جامه من را درید شاه که بسیار ناراحت شده بود دستور داد سیاوش را دار بزنند اما لختی بعد پشیمان شد و گفت این چه عملی است لذا روی سودابه را بوئید و از او بوی عطر و مشک استشمام کرد و چون روی و جامه سیاوش را بوئید اثری از عطر ندید لذا پی به این تصمیم شوم سودابه برد اما او همچنان با گریه سعی در متقاعد کردن شاه به خیانت سیاوش داشت. شاه که از تصمیم خود مبنی بر ادامه سیاوش صرف نظر کرده بود سودابه را سرزنش بسیار کرد.

اما این باعث شد سودابه بیشتر به سیاوش برای انتقام فکر کند.


زن جادوگر و وارد شدن سیاوش بر آتش

سودابه که سخت فکر انتقام از سیاوش و بی آبرو شدن او نزد شاه فکرش را مشغول کرده بود با خدعه دیگر تدارک دید زنی بود در دربار سودابه اهل نیرنگ و جادو که به تازگی باردار شده بود سودابه با او مشورت کرد و به او قول داد اگر فرزندانش را سقط کند او نزد شاه تبره خواهد شد به اینگونه که فرزندان مرده را نزد شاه می برد و مرگ این دو را به اعمال سیاوش نسبت می دهد منوط به اینکه این راز بین خودشان بماند و سودابه گنجی از مال دنیا به او خواهد داشت، قرار بر این شد صبح روز بعد زن افسونگر با تدارک داروی فرزندان خود را مرده به دنیا آورد وقتی همه چیز عادی شد سودابه سر بر جیغ و فریاد گذاشت شاه سراسیمه وارد کاخ او شد و سودابه با آب و تاب هر چه تمامتر برای سیاوش مظلوم دسیسه چینی کرد شاه که کم کم متقاعد به خیانت ساوش شده بود از معبران خواست چاره کنند آنان یک هفته وقت خواستند بعد از اتمام وقت به شاه عرصه داشتند نه تنها سیاوش بی گناه است بلکه این فرزندان نه از شاه است و نه از سودابه بلکه از زنی است با این مشخصات آنان معتقد بودند اگر این فرزندان از شاه بودند می توانستند فال او را در آسمان یا اعماق زمین جستجو کنند حال آن که هیچ به دست نیاوردند دال بر اینکه اینان فرزندان شاه هستند، شاه که پاک گیج شده بود فردا موبدان را خواست آنان گفتند برای اینکه مشخص شود کدام گناهکار هستند بایستی به دین عمل کرد  و آنان را از آتش گذر داد روز بعد به دستور کاوس آتشی افروخته و حجیم مهیا کردند سیاوش که خندان بود زیرا از پاکدامنی خود مطمئن بود یزدان پاک را ستایش کرد و زمین ادب بوسه زد و بر دل آتش زد همگان که شیفته او بودند با غضب بر او می نگریستند که سیاوش بدون آنکه جامه اش دودی شود از آتش ایمنی جست فریاد شوق هم جا را فرا گرفت بر دستان پدر بوسه زد و شاه از شک خود معذرت خواست سه روز و سه شب به شادی پرداختند تا که شاه دستور داد همسرش را در میدان شهر به دار آویزان کنند او که سخت دلباخته سودابه بود و از سوی شاه هاماوران را در سر می گذراند دنبال فرصتی بود تا از تصمیم خود برگردد سیاوش نیز با خود تدبیر کرد که زمانی که پدر آرام و سرد شود گناه این را از من می بیند لذا از شاه خواست سودابه را به او ببخشد شاه که فرصت را غنیمت دید از اعدام او صرفنظر کرد سیاوش نیز تخت پدر بوسه زد و رفت.


اما این داستان هنوز ادامه دارد تا این زن مکار به خواست خود برسد.


 


حمله افراسیاب به ایران:

روزها از پی هم می گذشتند و آرامش بر تخت کاوس حاکم شده بود و کمکم خاطره تلخ گذشته در حال فراموش شدن بود که افراسیاب لشگری بزرگ به ایران هجوم آورد شاه که در شکارگاه به سر می برد سری خود را به کاخ رساند  مشاوران و موبدان را جمع کرد و نظر آن ها را جویا شد تا آن که موبد موبدان گفت شاه بهتر است بجای تو شخصی دیگر لشگر را به سوی افراسیاب فرمانده باشد تا به شما آسیبی نرسد زیرا اگر شما آسیب ببینی برای روحیه لشگر و چه بسا کشور خطرناک باشد در حالی که همگان سر به زیر انداخته بودند سیاوش فرصت را محترم شمرد و گفت اگر پدر اجازه دهد من فرماندهی را به عهده بگیریم شاه نیز نظر او را پذیرفت و او را فرمانده جنگ با افراسیاب منصوب کرد بعد از مهیا شدن لشگر سیاوش به همراه پهلوانان ایران و بزرگ آنان رستم دستان روانه کارزار شد شاه او را یک روز مشایعت کرد بعد همدیگر را بوسیدند و ارزوی سلامتی و موفقیت برای سیاوش کرد.دو لشگر از هر سوی پیش می آمدند تا آنکه در کنار رود جیحون به هم رسیدند جنگی سخت بین لشگر سیاوش و لشگر افراسیاب که فرمانده اش گرسوز بود در گرفت سه شبانه روز جنگ کردند تا روز چهارم لشگر ایران بر تورانیان چیره شد آنها گریختند گرسیوز خود را به دربار افراسیاب رساند و گزارش جنگ را داد و گفت چرا آرام نشسته اید که سرداران ایرانی چنان کردن و چنان


افراسیاب که از تعریف و تمجید سرداران و لشگر ایران بر خشم شده بود نعره ای زد و همه را ملامت کرد شب هنگام در حالی که همه لشگر را سکوت فرا گرفته بود خواب از چشمان همه با فریاد افراسیاب پردی سرداران تورانی گرد او جمع شدند و جویای حال شدند، افراسیاب گفت دقایقی قبل خوابی دیدم که لرزه بر جان من انداخته و من را اندوهگین کرد در خواب دیدم که آسمان پر از عقاب و زمین خشک، گرد و غبار شدید شد درفش لشگر افتاد از هر سوی خون جاری شده بود و .... تا آنکه من را دست بسته سوی کاوس بردند در حالی که او می غرید من را به قتل رسانند، افراسیاب معبران و موبدان را خواست و جویای تعبیر خواب خود شد آنها به این نظر متفق شدند که جنگ با سیاوش در صورت شکست و پیروزی چیزی جزء نابودی برای آنها نخواهد داشت، لذا بعد از مشورت بسیار افراسیاب برادر خود گرسوز را خواند و او را به همراه نامه ای و هدایای گران بها روانه لشگر سیاوش کرد به شاهزاده پیام دادند که سپاهی اندک از سوی جیحون به این سوی می آید، سیاوش چون گزارش سپاه را دریافت کرد مطلع شد از بهر جنگ نیامده اند گرسیوز اذن وردود به دربار سیاوش خواست و چون چشم پهلوان ایران زمین بر او افتاد از جای برخاست و او را در شان خود احترام کرد و کنار خود جای داد رستم نیز مطابق رفتار سیاوش او را بسیارتکریم کرد. سیاوش علت حضور گرسیوز را خواست ایشان گفت که شاهنشا توران افراسیاب پیشنهاد صلح دارد لذا من را به همراه هدایای گرانبها نزد شما روانه کرده است تا بلکه دو ملت دست از جنگ برداشته و با هم دست دوستی و آشتی دهند سیاوش از او فرصت فکر کردن خواست بعد امر کرد برای گرسیوز و همراهان جایگاهی مناسب فراهم کردند و از سپاهیان خواست چون بزرگان ایران او را احترام کنند. چون شب شد شاهزاده با پهلوان رستم به شور نشستند رستم عرض کرد این گونه به جنگ آمدن و بعد از در صلح وارد شدند جایی بسی سوال دارد بعد از مشورت بسیار رستم درخواست داد که بر افراسیاب بنویسند چنانچه تصمیم به صلح داری بایستی 100 تن از بزرگان توران آنطور که مرقوم می داریم بصورت گروگان نزد ما بفرستی و سریع سرزمین های اشغال شده ایران را ترک کنی چون نامه به افراسیاب رسدی چاره ای جزء تسلیم خواسته ایرانیان شدن را ندید لذا صد تن از بزرگان را بصورت گروگان روانه سپاه ایران کرد و سرزمین های فتح شده را ترک کرد چون رستم و سیاوش رفتار شایسته او را دیدند بیشتر از قبل گرسیوز را احترام کردند و درخواست صلح پذیرفته شد از سوی چون طینت کاوس را می دانستند نامه ای به همراه رستم روانه کاوس کردند چون رستم به درگاه کاوس رسید ابتدا او را احترام کرد واز اینکه به یک دفعه لشگر را ترک کرده است متحیر گشت لذا رستم نامه ای سیاوش را به کاتب دربار داد تا قرائت کند چون کاوس از تصمیم سیاوش مطلع شد چون قیر سیاه و با خشم به رستم نگریست گفت سیاوش جوان و خام است تو چرا تصمیم فریب و خدعه دشمن شدی زود روانه لشگر شو و من نامه ای به سیاوش مکتوب می کنم تا جنگ را از سر گیرد و به افراسیاب فرصت جولان ندهد و در غیر این صورت بایستی برگردد تا او را مجازاتی سخت کنم. رستم عرضه داشت کمی تامل کن شما گفتید که به آن سوی جیحون نرویم و ما نیز اطاعت امر کردیم اما افراسیاب از در صلح وارد شد این شایسته نیست که پیمان شکنی کنیم و خون بی گناهان ریخته شود و یادت نرود که کلام سیاوش کلام شماست و شایسته نیست پیمان شکنی. کاوس چون این کلام های رستم را شنید رنجیده شد و گفت حال می فهمم این تو بودی که سیاوش را فریب دادی چو نگاهت به آن زیورآلات و هدایای  ارسالی تورانیان افتاد فکر جنگ از سر باز کردی، حال سپاه را به طوس دلاور می سپارم و تو دیگر کاری نیست چون طوس به سپاه روانه کارزار شد نامه ای به سیاوش مرقوم داشت که من تو را برای بانودی افراسیاب فرستادم نه صلح و دوستی به گمانم به جای فکر کردن به جنگ با زیبا رویان آمیخه ای و خوش می گذرانی و هدایای تورانی چشم  تو را بسته است چون طوس به تو ملحق شد سریع به جنگ بپرداز در غیر این صورت طوس فرمانده ارشد است. سیاوش چون نامه را خواند رنجید و از یزدان پاک خجل گشت قدری تامل کرد بعد بهرام و زنگی هاوران را خواند نامه ای برای افراسیاب نوشت و آنچه گذشته بود بیان کرد و کفت چون من اهل خارج شدن از دین و پیمان شکنی نیستم اکنون به سرزمینی می روم که دیگر پدر روی من را نبیند ولی پیمان شکنی نمی کنم و این بهاء صلح با توست بعد سپاه را تسلیم گودرز کرد و نامه ای به پدر نوشت به این خط پدر من از دسیسه های زیبا رویان دربار تو به تنگ آمده بودم آنقدر دسیسه کردند که چون آهو مجبور شدم برای مبرا شدن از گناه از آتش بگذرم و آن شد که می دانی بعد برای فراراز نیرنگ های حرمسرای تو دل به جنگ دادم و این پیش آمد که باز می دانی پدر من رسم اخلاق آموخته ام و بنده یزدان پاک ولی شما با این عمل از من آن چیز می خواهی که بر خلاف دین است لذا لشگر را تسلیم گودرز و بهرام کردم و خود به عزلت می روم، چون خبر به افراسیاب رسید سریع موبدان و بزرگان را خواست و به شور نشستند و در نتیجه به این تفاهم رسیدند که کاوس شاه ایران پیرو و سالخورده شده است و عنقریب که سیاوش صاحب تاج و تخت او شود حال اگر شاه سیاوش را در توران محترم بشمارد آینده گان شاه را تحسین خواهند کرد زیرا که به یک بار صاحب سرزمین ایران و توران خواهد شد به شرط آنکه دختر شاه در توران به عقد شاهزاده ایرانی در بی آید.

افراسیاب که خرد جمعی را پذیرفت بود نامه ای به سیاوش نوشت و از او خواست سرزمین توران را سرزمین خود بداند و چنانچه صلاح می داند در قسمتی در توران سکنی گزیند تا زمانی که شرایط مهیا شود او به سوی پدر روانه شود افراسیاب تعهد کرد اسباب آشتی آن دو را مهیا کند، چون نامه به دست سیاوش رسید از سوی شاد و از سوی دیگر دلگیر شد زیرا که بر خلاف میل پدر عمل می کند و ترک ایران نیز سخت بود لذا سرزمین های ایران را یکی یکی پشت سر گذاشت تا به سر حداد مرز ایران و توران رسید از اسب پایین شد خاک وطن را بوسیدو با دلی پر غم روانه سرزمین توران شد و بعد از سی مسیر زیاد در قاجارباشی منزل کرد در آنجا مورد استقبال پرشور پیران و مردمان آن دیار گشت و بعد از چند روزی به پایتخت توران گنگ وارد شد و افراسیاب او را بسیار محترم شمرد و قصری زیبا با خدم و خشم بسیاری برای او مهیا ساخت. سیاوش در سرای شاه زندگی می گذراند تا اینکه روزی پیران در خلوت به او گفت سیاوش تو درست است از نژاد پاک کیقباد هستی و لیکن اکنون در این سرزمین تو تنها هستی نه پدر و مادری نه خویشاوندی دراین سرزمین دختران ماه روی زیادی است که می توانند تو را از تنهایی در بی آورند در سرای افراسیاب و گرسیوز دخترانی شایسته کم نیستند که شایسته تو نباشند در سرای من نیز چهار دختر است همه دست بوس که بزرگ آنان جریره است سیاوش که عرق شرم  می ریخت گفت ای پیران تو برای من چون پدری مهربان بودی هر آنچه صلاح می دانی انجام ده رخ پیران شاد شد سراسیمه به کاخ خود رفت چون نگاه مه بانوی او گلشهر به او افتاد از حالت او متحیر شد زیرا که پیران از شادی در پوست نمی گنجید، بهر هر حال داستان را شرح داد و از گلشهر خواست جریره را رخت عروسی بپوشاند و روانه سرای سیاوش کند کم کم شادی و عروسی بر پا شد و پیران دختر خود را با شکوه هر چه تمام تر روانه سرای سیاوش کرد سیاوش در کنار او اوقات بسیار خوشی می گذراند بطوری که گوی تمام غم های گذشته را فراموش کرد بود اوضاع به همین منوال می گذشت تا اینکه روزی پیران در خلوت به شور با سیاوش نشست گفت که تو از نژآد کیقباد هستی لذا بایستی زنی بگیری از نژآد فریدون سیاوش چون داماد او بود بسیار خجل و شرم سار گردیده بود و مرتب عرق شرم از صورتش سرازیر بود پیران گفت در دختری افراسیاب دارد بنام فرنگیس که از هر لحاظ شایسته تو است سیاوش که تسلیم خواسته او شده بود گفت هر چه تو کنی برای من نیکوست روز بعد پیران به دست بوسی شاه رسید و داستان را شرح داد افراسیاب گفت هر چند ین پیون را دوست دارد اما سالها پیش موبدان من را از مولدی خبر داده ند که از نسل کاوس و افراسیاب است و او چون لحظه ای موج آب و لحظه ای آتش می گردد و در هر دو کشور پادشاهی و جنگ خواهد کرد لذا سیاوش همینگون نزد ما بیشتر محترم است و هر گاه خواست برود همه گونه در خدمت او هستیم اما پیران آنقدر با افراسیبا کلام گفت و گفت که نظر موبدان همشه درست در نمی آید تا افراسیاب به این پیوند خشنود گشت، فرنگیس بعد از تشریفات تمام و خاص پادشاهی روانه خانه سیاوش گردید. شاه به سیاوش گفت از این جا تا مرز چپن هر کجا خواستید بروید و منزل کنید بعد اتمام مراسم و گذشت زمانی سیاوش راهی سفر تقدیر شد رفت و رفت تا اینکه به دشتی سر سبزی رسیدند و دستور ساخت شهری باشکوه با برج و بارو را صادر کرد روزها گذشت که نامه ای از افراسیاب رسید که بایستی پیران به مرزهای چین و هند سفر و لشگر بکشد تا سرکشنان را خاموش و از توابع توران خراج بستاند.تا پیران رفت و ماموریت را انجام داد و برگشت دیگر بجای آن دشت شهری زیبا را روییت کرد روزها می گذشت که گرسیوز حامل پیامی برای سیاوش بود و چون چند روزی طول کشید تا جواب شاه را بدهد گرسیوز در دیار سیاوش خوش منزل کرده بود اما آن چه سیاوش را تهدید می کرد حسادتی بود که گرسیوز از او در دل می پروراند.


ادامه در آینده نزدیک

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط درویش حیدری نظرات ()


Design By : Pichak