سیاوش یوسف ایران نماد آزاد مردی

حمله افراسیاب به ایران:

روزها از پی هم می گذشتند و آرامش بر تخت کاوس حاکم شده بود و کمکم خاطره تلخ گذشته در حال فراموش شدن بود که افراسیاب لشگری بزرگ به ایران هجوم آورد شاه که در شکارگاه به سر می برد سری خود را به کاخ رساند  مشاوران و موبدان را جمع کرد و نظر آن ها را جویا شد تا آن که موبد موبدان گفت شاه بهتر است بجای تو شخصی دیگر لشگر را به سوی افراسیاب فرمانده باشد تا به شما آسیبی نرسد زیرا اگر شما آسیب ببینی برای روحیه لشگر و چه بسا کشور خطرناک باشد در حالی که همگان سر به زیر انداخته بودند سیاوش فرصت را محترم شمرد و گفت اگر پدر اجازه دهد من فرماندهی را به عهده بگیریم شاه نیز نظر او را پذیرفت و او را فرمانده جنگ با افراسیاب منصوب کرد بعد از مهیا شدن لشگر سیاوش به همراه پهلوانان ایران و بزرگ آنان رستم دستان روانه کارزار شد شاه او را یک روز مشایعت کرد بعد همدیگر را بوسیدند و ارزوی سلامتی و موفقیت برای سیاوش کرد.دو لشگر از هر سوی پیش می آمدند تا آنکه در کنار رود جیحون به هم رسیدند جنگی سخت بین لشگر سیاوش و لشگر افراسیاب که فرمانده اش گرسوز بود در گرفت سه شبانه روز جنگ کردند تا روز چهارم لشگر ایران بر تورانیان چیره شد آنها گریختند گرسیوز خود را به دربار افراسیاب رساند و گزارش جنگ را داد و گفت چرا آرام نشسته اید که سرداران ایرانی چنان کردن و چنان


افراسیاب که از تعریف و تمجید سرداران و لشگر ایران بر خشم شده بود نعره ای زد و همه را ملامت کرد شب هنگام در حالی که همه لشگر را سکوت فرا گرفته بود خواب از چشمان همه با فریاد افراسیاب پردی سرداران تورانی گرد او جمع شدند و جویای حال شدند، افراسیاب گفت دقایقی قبل خوابی دیدم که لرزه بر جان من انداخته و من را اندوهگین کرد در خواب دیدم که آسمان پر از عقاب و زمین خشک، گرد و غبار شدید شد درفش لشگر افتاد از هر سوی خون جاری شده بود و .... تا آنکه من را دست بسته سوی کاوس بردند در حالی که او می غرید من را به قتل رسانند، افراسیاب معبران و موبدان را خواست و جویای تعبیر خواب خود شد آنها به این نظر متفق شدند که جنگ با سیاوش در صورت شکست و پیروزی چیزی جزء نابودی برای آنها نخواهد داشت، لذا بعد از مشورت بسیار افراسیاب برادر خود گرسوز را خواند و او را به همراه نامه ای و هدایای گران بها روانه لشگر سیاوش کرد به شاهزاده پیام دادند که سپاهی اندک از سوی جیحون به این سوی می آید، سیاوش چون گزارش سپاه را دریافت کرد مطلع شد از بهر جنگ نیامده اند گرسیوز اذن وردود به دربار سیاوش خواست و چون چشم پهلوان ایران زمین بر او افتاد از جای برخاست و او را در شان خود احترام کرد و کنار خود جای داد رستم نیز مطابق رفتار سیاوش او را بسیارتکریم کرد. سیاوش علت حضور گرسیوز را خواست ایشان گفت که شاهنشا توران افراسیاب پیشنهاد صلح دارد لذا من را به همراه هدایای گرانبها نزد شما روانه کرده است تا بلکه دو ملت دست از جنگ برداشته و با هم دست دوستی و آشتی دهند سیاوش از او فرصت فکر کردن خواست بعد امر کرد برای گرسیوز و همراهان جایگاهی مناسب فراهم کردند و از سپاهیان خواست چون بزرگان ایران او را احترام کنند. چون شب شد شاهزاده با پهلوان رستم به شور نشستند رستم عرض کرد این گونه به جنگ آمدن و بعد از در صلح وارد شدند جایی بسی سوال دارد بعد از مشورت بسیار رستم درخواست داد که بر افراسیاب بنویسند چنانچه تصمیم به صلح داری بایستی 100 تن از بزرگان توران آنطور که مرقوم می داریم بصورت گروگان نزد ما بفرستی و سریع سرزمین های اشغال شده ایران را ترک کنی چون نامه به افراسیاب رسدی چاره ای جزء تسلیم خواسته ایرانیان شدن را ندید لذا صد تن از بزرگان را بصورت گروگان روانه سپاه ایران کرد و سرزمین های فتح شده را ترک کرد چون رستم و سیاوش رفتار شایسته او را دیدند بیشتر از قبل گرسیوز را احترام کردند و درخواست صلح پذیرفته شد از سوی چون طینت کاوس را می دانستند نامه ای به همراه رستم روانه کاوس کردند چون رستم به درگاه کاوس رسید ابتدا او را احترام کرد واز اینکه به یک دفعه لشگر را ترک کرده است متحیر گشت لذا رستم نامه ای سیاوش را به کاتب دربار داد تا قرائت کند چون کاوس از تصمیم سیاوش مطلع شد چون قیر سیاه و با خشم به رستم نگریست گفت سیاوش جوان و خام است تو چرا تصمیم فریب و خدعه دشمن شدی زود روانه لشگر شو و من نامه ای به سیاوش مکتوب می کنم تا جنگ را از سر گیرد و به افراسیاب فرصت جولان ندهد و در غیر این صورت بایستی برگردد تا او را مجازاتی سخت کنم. رستم عرضه داشت کمی تامل کن شما گفتید که به آن سوی جیحون نرویم و ما نیز اطاعت امر کردیم اما افراسیاب از در صلح وارد شد این شایسته نیست که پیمان شکنی کنیم و خون بی گناهان ریخته شود و یادت نرود که کلام سیاوش کلام شماست و شایسته نیست پیمان شکنی. کاوس چون این کلام های رستم را شنید رنجیده شد و گفت حال می فهمم این تو بودی که سیاوش را فریب دادی چو نگاهت به آن زیورآلات و هدایای  ارسالی تورانیان افتاد فکر جنگ از سر باز کردی، حال سپاه را به طوس دلاور می سپارم و تو دیگر کاری نیست چون طوس به سپاه روانه کارزار شد نامه ای به سیاوش مرقوم داشت که من تو را برای بانودی افراسیاب فرستادم نه صلح و دوستی به گمانم به جای فکر کردن به جنگ با زیبا رویان آمیخه ای و خوش می گذرانی و هدایای تورانی چشم  تو را بسته است چون طوس به تو ملحق شد سریع به جنگ بپرداز در غیر این صورت طوس فرمانده ارشد است. سیاوش چون نامه را خواند رنجید و از یزدان پاک خجل گشت قدری تامل کرد بعد بهرام و زنگی هاوران را خواند نامه ای برای افراسیاب نوشت و آنچه گذشته بود بیان کرد و کفت چون من اهل خارج شدن از دین و پیمان شکنی نیستم اکنون به سرزمینی می روم که دیگر پدر روی من را نبیند ولی پیمان شکنی نمی کنم و این بهاء صلح با توست بعد سپاه را تسلیم گودرز کرد و نامه ای به پدر نوشت به این خط پدر من از دسیسه های زیبا رویان دربار تو به تنگ آمده بودم آنقدر دسیسه کردند که چون آهو مجبور شدم برای مبرا شدن از گناه از آتش بگذرم و آن شد که می دانی بعد برای فراراز نیرنگ های حرمسرای تو دل به جنگ دادم و این پیش آمد که باز می دانی پدر من رسم اخلاق آموخته ام و بنده یزدان پاک ولی شما با این عمل از من آن چیز می خواهی که بر خلاف دین است لذا لشگر را تسلیم گودرز و بهرام کردم و خود به عزلت می روم، چون خبر به افراسیاب رسید سریع موبدان و بزرگان را خواست و به شور نشستند و در نتیجه به این تفاهم رسیدند که کاوس شاه ایران پیرو و سالخورده شده است و عنقریب که سیاوش صاحب تاج و تخت او شود حال اگر شاه سیاوش را در توران محترم بشمارد آینده گان شاه را تحسین خواهند کرد زیرا که به یک بار صاحب سرزمین ایران و توران خواهد شد به شرط آنکه دختر شاه در توران به عقد شاهزاده ایرانی در بی آید.

افراسیاب که خرد جمعی را پذیرفت بود نامه ای به سیاوش نوشت و از او خواست سرزمین توران را سرزمین خود بداند و چنانچه صلاح می داند در قسمتی در توران سکنی گزیند تا زمانی که شرایط مهیا شود او به سوی پدر روانه شود افراسیاب تعهد کرد اسباب آشتی آن دو را مهیا کند، چون نامه به دست سیاوش رسید از سوی شاد و از سوی دیگر دلگیر شد زیرا که بر خلاف میل پدر عمل می کند و ترک ایران نیز سخت بود لذا سرزمین های ایران را یکی یکی پشت سر گذاشت تا به سر حداد مرز ایران و توران رسید از اسب پایین شد خاک وطن را بوسیدو با دلی پر غم روانه سرزمین توران شد و بعد از سی مسیر زیاد در قاجارباشی منزل کرد در آنجا مورد استقبال پرشور پیران و مردمان آن دیار گشت و بعد از چند روزی به پایتخت توران گنگ وارد شد و افراسیاب او را بسیار محترم شمرد و قصری زیبا با خدم و خشم بسیاری برای او مهیا ساخت. سیاوش در سرای شاه زندگی می گذراند تا اینکه روزی پیران در خلوت به او گفت سیاوش تو درست است از نژاد پاک کیقباد هستی و لیکن اکنون در این سرزمین تو تنها هستی نه پدر و مادری نه خویشاوندی دراین سرزمین دختران ماه روی زیادی است که می توانند تو را از تنهایی در بی آورند در سرای افراسیاب و گرسیوز دخترانی شایسته کم نیستند که شایسته تو نباشند در سرای من نیز چهار دختر است همه دست بوس که بزرگ آنان جریره است سیاوش که عرق شرم  می ریخت گفت ای پیران تو برای من چون پدری مهربان بودی هر آنچه صلاح می دانی انجام ده رخ پیران شاد شد سراسیمه به کاخ خود رفت چون نگاه مه بانوی او گلشهر به او افتاد از حالت او متحیر شد زیرا که پیران از شادی در پوست نمی گنجید، بهر هر حال داستان را شرح داد و از گلشهر خواست جریره را رخت عروسی بپوشاند و روانه سرای سیاوش کند کم کم شادی و عروسی بر پا شد و پیران دختر خود را با شکوه هر چه تمام تر روانه سرای سیاوش کرد سیاوش در کنار او اوقات بسیار خوشی می گذراند بطوری که گوی تمام غم های گذشته را فراموش کرد بود اوضاع به همین منوال می گذشت تا اینکه روزی پیران در خلوت به شور با سیاوش نشست گفت که تو از نژآد کیقباد هستی لذا بایستی زنی بگیری از نژآد فریدون سیاوش چون داماد او بود بسیار خجل و شرم سار گردیده بود و مرتب عرق شرم از صورتش سرازیر بود پیران گفت در دختری افراسیاب دارد بنام فرنگیس که از هر لحاظ شایسته تو است سیاوش که تسلیم خواسته او شده بود گفت هر چه تو کنی برای من نیکوست روز بعد پیران به دست بوسی شاه رسید و داستان را شرح داد افراسیاب گفت هر چند ین پیون را دوست دارد اما سالها پیش موبدان من را از مولدی خبر داده ند که از نسل کاوس و افراسیاب است و او چون لحظه ای موج آب و لحظه ای آتش می گردد و در هر دو کشور پادشاهی و جنگ خواهد کرد لذا سیاوش همینگون نزد ما بیشتر محترم است و هر گاه خواست برود همه گونه در خدمت او هستیم اما پیران آنقدر با افراسیبا کلام گفت و گفت که نظر موبدان همشه درست در نمی آید تا افراسیاب به این پیوند خشنود گشت، فرنگیس بعد از تشریفات تمام و خاص پادشاهی روانه خانه سیاوش گردید. شاه به سیاوش گفت از این جا تا مرز چپن هر کجا خواستید بروید و منزل کنید بعد اتمام مراسم و گذشت زمانی سیاوش راهی سفر تقدیر شد رفت و رفت تا اینکه به دشتی سر سبزی رسیدند و دستور ساخت شهری باشکوه با برج و بارو را صادر کرد روزها گذشت که نامه ای از افراسیاب رسید که بایستی پیران به مرزهای چین و هند سفر و لشگر بکشد تا سرکشنان را خاموش و از توابع توران خراج بستاند.تا پیران رفت و ماموریت را انجام داد و برگشت دیگر بجای آن دشت شهری زیبا را روییت کرد روزها می گذشت که گرسیوز حامل پیامی برای سیاوش بود و چون چند روزی طول کشید تا جواب شاه را بدهد گرسیوز در دیار سیاوش خوش منزل کرده بود اما آن چه سیاوش را تهدید می کرد حسادتی بود که گرسیوز از او در دل می پروراند.


ادامه در آینده نزدیک

 

/ 1 نظر / 117 بازدید
mehdi

سلام وبلاگت قشنگه جدي ميگم مخصوصا قالبش راستي اگه خواستي تبادل لينک کني بيا به وبم بهم اطلاع بده و اگه نخواستي تبادل کني همين جور يه سر بزن و نظرت رو بگو www.poolestan.rzb.ir راستي حتما آيدي ياهو مو اد کنيد : hakimian213